داشتم اولین نوشته های وبلاگی خودمو که مربوط به آذر ۸۶ بود مرور میکردم.
پست نامه ای به آدرس اشتباهی توجه منو جلب کرد.
این پست مربوط به دوره ای بود که بدون هیچ پیش زمینه فکری فقط بقصد تسکین روحم می نوشتم.
اونجا یه سوال ناتمام و بی جواب گذاشته بودم با این عنوان:
«... باور كن آخرش من نفهميدم كجاي زندگي تو هستم. همين درك ناقصم از وجود خودم توی کلکسیون زندگي تو منو سردرگم کرد...»
الان دیگه فکر می کنم بعد از گذشت اینهمه مدت به جوابی قانع کننده رسیده ام:
عزیزم زندگي تو دقیقا مثل یه صفحه شطرنج هست و آدم ها هم مثل مهره هاي شطرنج.
اما مي دوني من چي هستم؟
سرباز!
اگه با جون كندن خودمو برسونم آخر صفحه، كسي كه براش جون مي دادم، منو از صفحه ميگذاره بيرون و به جاش يك وزير مياره.
اصلا ناراحت نیستم. بالاخره هرکس یه سرنوشتی داره.
پ.ن: انگیزه نوشتن این متن که مدتها توی ذهنم بود عزیز وبلاگ نویسی بنام مجتبی بود.
اومدم تهران. بازهم مثل همیشه تکراری، ساعت ۱.۵ نصف شب از زیر پل مهرشهر و فردیس عبور کردم. مسیر اتوبان تا وردآورد رو متر به متر با چشام کاویدم و ......تا رسیدم به تهران.
اما اینبار برخلاف همیشه دلتنگی من فقط دو سه دقیقه طول کشید. هیچ ندای درونی منو تشویق نکرد تا به دیدنت بیام. خاطرات سایه روشنی هم مختصر از جلو چشام رد و محو شد. هر کاری هم کردم نتونستم تجسم کنم که الان توی اون لحظه ها با چه حالتی توی تختخوابت هستی. چون تصویری از قیافه ات رو توی ذهنم نداشتم.
همسفر همیشگی ام اینبار تعجب کرده بود که چرا حال من منقلب نشده بود. بیچاره موقع برگشت اعتراف کرد که طبق معمول دفعه های پیش منتظر احوالات بحرانی من بوده و توی مسیر چقدر حرف توی دلش جمع کرده بود تا توی اون دقایق واسه تسکین من، واسم بلغور کنه، ولی همش ..........
همیشه یه پاکت سیگار رو دم دستم میذاشتم تا ۱۰۰ کیلومتر آخر منتهی به تهران بغض هام رو با پک زدن خالی کنم. اما اینبار شیشه ها رو پائین داده بودم تا سوز نیمه شب، فعالیت مغزی منو به حداقل کاهش بده.
اما تهران:
هوای ابری و بارانی، خیابونهای شسته رفته با آب بارون شبانگاهی. هوای ملس پائیزی آدم رو به شوق می انداخت وسط خیابون نفس عمیق بکشه اما بوی گند پوتینهای نظامی برق خورده (که توی هر پنجاه متر خیابونها مشام آدم رو آزار میداد) منو از این تنفس عمیق منصرف می کرد.
اینبار هرکی رو دیدم فقط عجله داشت. نه خنده ای و نه دستی توی دست و نه .........
شاید توی اون چند ساعتی که من حوالی انقلاب ـ کارگرـ فاطمی ـ ولیعصر دور شمس قمری میزدم کسی حوصله اینجور کارها رو نداشت. شاید هم من چشم دیدنش رو نداشتم. شاید هم گرداب ترافیک همه چیز رو بلعیده بود. هیولایی که حتی کماندوهای انتظامی مجهز به باتوم و گاز و زره های سفید (منقوش به آرم راهنمایی و رانندگی) بر تن نمی تونستند باهاش رودر رو بشند.
به دعوت یکی از دوستان هم توی مراسمی که در سالن مرکز همایشهای بین المللی صدا و سیما برگزار شده بود شرکت کردم. البته به اصرار ایشان و بقصد شوخیانه صرف شام مجلل.
راستش اولین بارم بود توی همچین مراسماتی حضور داشتم و سهمگین ترین باری بود معنی اصراف بودجه رو با تمام وجودم حس کردم. اونقدر که بغض اجازه نداد برخلاف سایر مدعوین، بیشتر از دوسه قاشق از اون جوجه کبابی که ساده ترین و راحت ترین و آشناترین غذای انتخابی موجود در سر میزها بود، بتونم بخورم. درواقع اسم بقیه غذاها و دسرهای ۱۲ گانه رو نمی دونستم، چه برسه به اینکه بخورم.
الان که دارم فکر میکنم می بینم چقدر خوب شد با پیشنهاد اجباری برگزاری مراسم ازدواجمون در هتل اوین مخالفت کردم؟ آخه میدونستم که شخصا جنبه شرکت توی اینجور مراسمات رو ندارم و حتما جلوی ۱۰۰ نفر مهمونامون کلی آبرو ریزی راه می انداختم و عروسی رو بهم میریختم و اسباب شرمندگی از بابت شهرستانی بازی.
والا ترس از خرج و مخارجش نبود که؟ مشکل اینجا بود که قد و قواره و قیافه من به اونجور مراسمات باکلاس نمی خورد.
بگذریم.
حالا نمیدونم اون حضرات و شازده پرنسس های حاضر توی جلسه همایش چرا اونجور هولکی غذا می خوردند؟ شاید داشتند خودشون رو برای مقابله با سونامی هدفمندی یارانه ها آماده می کردند؟ شاید هم یه جوری کلاس بود!! آدم های لارج چقدر راحت شکم ماهی قزل آلا رو پاره می کردند.
باور کن اون مدیرانی که حضور داشتند، به گفته دوستم کمترین رقم بیلان مالی شون ۱۰ میلیارد تومن بود و سهم اونا ازاین گردش مالی حداقل ماهی هفت هشت میلیون تومن درآمد. از معاونین و مشاورین وزرا هم چند نفری بودند و کلی کنسرت دف نوازی و سنتی و نثار فاتحه برای روح استاد بلند آوازه موسیقی ایرانی «زنده یاد فرامرز پایور» که مجری در وسط برنامه خبر درگذشت ایشون رو اعلام کردند.
راستی روز پنج شنبه هم یه سری هم زدم پارک دانشجو. به یادبود ۲۸ آذر ۸۵ روی همون سکوی سنگی مجاور سالن تئاتر شهر نشستم و برای ادای احترام به خاطرات مشترکی که پای اون نیمکت دفن کرده بودیم، یک دقیقه سکوت کردم. میخوام ایندفعه اسفند ماه اومدنی یه نهال کنار اونجا بکارم واسه یادبود.
یه چیز دیگه هم توی خودم کشف کردم. یه زمانی شوق اومدن من به تهران و موندن کمتر از ذوق یه حاجی حین ورود به مکه نبود. مسیر اومدنی ۸ ساعته بود و برگشتنی ۱۲ ساعته. اما حالا کاملا عوض شده. سفر به تهران حکم یک ماموریت اداری خسته کننده رو برام پیدا کرده بود. چون لحظه شماری می کردم برای زود برگشتن.
دیگه چیزی بیشتر از این واسه نوشتن ندارم. چون بقیه اوقات این سفر ۷۲ ساعته رو توی خواب و استراحت بودم یا آشپزی (املت و خوراک لوبیا و ...) و یا کنار پنجره دفتر، مشغول تماشای زرنگ بازی راننده هایی که می خواستند وارد محدوده ترافیک ابتدای بلوار کشاورز بشند و توی چنگال مامورا گیر می افتادند و چه جوری التماس می کردند.
کاش همون جذابیت های سابق تهران که توی ذهن و جسم من خاکستری شده، دوباره رنگ و روی خودشو پیدا بکنه.
متاسفم.
آخه یه زمانی این شهر، قبله آرزوهای من بود.
شاید اینروزها بعد دو سال بیام ببینمت. اونهم دورا دور.
شاید هم دل به دریا زدم و مثل اجل معلق جلوت ظاهر شدم.
اگه مطمئن بشم با دیدن من داغ اون عشق قدیمی دوباره تازه میشه، حتماً این کارو باهات میکنم.
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
به نقل از وبلاگ مونا "پزشک ساکن استرالیا" که هنوز روح ایرونی داره:
http://www.parandeyemosafer.persianblog.ir
يكي از دوستان وبلاگي كه تجربه مشابهي داشت منو از خواب سهمگيني بيدار كرد و يه مسيري بهم نشون داد كه خيلي ها با فرض اينكه درسته، ادامه داده اند و خيلي ها هم جواب مثبت گرفته اند.
ايشون بهم گفته زنها از شوهرهايي كه ضعيف هستند خوششون نمياد. مردها هرچقدر بيشتر التماس كنند، نفرت زنهاشون از اونا بيشتر ميشه.
نميدونم اين يه قانون هست يا يك فرضيه؟؟ ولي فكر ميكنم به امتحانش بي ارزه. البته مشابه اين دیالوگ رو توي فيلم «نان ـ عشق ـ موتور هزار» شنيده بودم:
«بايد توي سر زنت بزني تا بيشتر دوستت داشته باشه!!!!!!»
پس فعلاً تا اطلاع ثانوي چارچوب فكري من به اين شكل هست تا بلكه یه خورده به جذابيتم افزدوه بشه:
اگر فكر ميكني دوباره مي بخشمت و تو رو به حريم خودم راه ميدم، داري اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني بخاطر اشتباهي كه تو مرتكب شده اي، مثل هميشه من بايد ازت تقاضاي بخشش كنم، داري اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني بدست تقدير مي سپرمت تا خودش بدونه چطوري دمار از روزگارت دربياره، داري اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني دوباره روزهاي خوشي مي تونه در انتظار باشه، داري اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني با برگشتنت، پا به جهنم دست ساز من ميذاري، داري اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني گذشت زمان ميتونه منو از تصميم خودم منصرف كنه، اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني با دست انداختن به هر برگ و ريشه پوسيده اي، ميتوني خودتو رو از خطر سقوط نجات بدي، داري اشتباه ميكني.
اگه منتظر ظهور يه منجي براي خودت هستي، اشتباه ميكني.
اگه خيال ميكني دوباره حرف، حرف تو باشه و والسلام، بازهم داري اشتباه ميكني.
اگه فكر ميكني........
.............
.........
.....
ليست اشتباهات تو به مرز بينهايت نزديكه.
اما خلاصه كلام و تكليف تو:
تو براي برگشتن يا برنگشتن خودت، بايد به يك اندازه التماس كني و به پاي من بيفتي. انتخاب با خودته.
نويسنده: شهرام پيامي
عضو شماره 885.108.124 كلوب A.H.W
Attractive Husbans for wifes مردان جذاب براي همسرانشان
تاريخ عضويت: پنجم آبانماه 1388
مي بيني!! مثل اينكه كامروایي از نوع ازدواج، توي اين بلبشوي خفقان آور اجتماعي ايران هنوز هم سرتيتر اذهان عمومي هست. خوشحالم كه خيليها هنوز به اميد وصل، شبها سر به بالش ميذارند.
آخه پست اخير با نام ¤¤ شب وصل و صبح پادشاهي¤¤ مثل اينكه كلي طرفدار پيدا كرده. مخصوصا اینروزها هم که بساط شوی زوجیت دانشجویی و انتخاب زوج نمونه دولتی بعنوان الگوی خانواده ایرانی و ... توی بورس مخاطبین رسانه میلی هست.
ولي یه مسئله ای:::
كاش اداره ثبت اسناد و احوال و دادگاه خانواده هم مثل شركت ارتباطات سيار و مخابرات بابت هربار وصل و قطع، يه هزينه اي از مشتركين (اونهم كلان) دريافت مي كرد تا همه زوجها حواسشون باشه ديون خودشون رو به موقع ادا كنند.
جمله قشنگی که دوست عزیزم فرشید (گویی مرا برای وداع آفریده اند) امروز بهم هدیه داد و منهم تقدیمش میکنم به تو.
هرچند شاید زیاد ازش خوشت نیاد. چون توی این وادی ها نیستی که بفهمی.
یکی از دوستان وبلاگی گفته بودند:
« زمان خیلی چیزها را حل میکنه و خاطرات را زیر خاک مدفون و کم رنگ و کم رنگ تر میکند.اگه اینجوری نبود انسانها از غم از دست دادن عزیزانشان می مردند و ادامه زندگی معنا پیدا نمی کرد».
این توی فلسفه حیات یه اصله.
اما اصلاْ دوست ندارم این قاعده رو توی زندگی شخصی خودم بکار ببرم. اگه می بینی اینهمه تلاش دارم میکنم که اجازه ندم گذر زمان کار اثرات تخریبی خودش رو بروز بده فقط واسه اینه که فراموش نکنم، چون به این نتیجه رسیده ام که نمی تونم همه چیز رو فراموش کنم.
راستی تو به کجای کار رسیدی؟ تونستی منو فراموش کنی؟
امروز سريال دلنوازان تموم شد. بهزاد رفت ولي رسم و رسوماتي كه از خودش در نحوه برخورد با يلدا بين ماها بجا گذاشت، باقي مي مونه. در واقع ميشه گفت همون پيام اخلاقي سريال.
شايد براي خيلي ها اين پيام، همون گذشت بهزاد بود.
ولي من از توي چشمهاي بهزاد فهميدم كه به اصرار نويسنده و كارگردان مجبور شد توي ۴ دقيقه وقت باقيمونده سريال اونقدر هولكي از ماشين پياده بشه كه سر بچه اش رو بكوبه به سقف ماشين و قبل از اينكه يلدا از كادر دوربين خارج بشه، صداش بزنه و بهش بگه كه برگرده.
در واقع يلدا برگشت، اما نه بخاطر خودش و بهزاد، بلكه بخاطر بچه و اصرار عوامل فيلم.
در واقع مجبور شد برگرده. همونطوري كه بهزاد مجبور شد اجازه بده تا برگرده. اگه اينجوري نمي شد شايد بينندگان از دستشون شاكي مي شدند.
كاش برگشتنشان دست خودشون بود نه به اجبار. دير ولي دلنشين.
دقيقاً مثل من و تو
البته اگه ديدارمون به قيامت موكول نشه.
ميگند شب وصل كم از صبح پادشاهي نيست!!
عجب جمله مزخرفي. با همين عشق هاي سياسي هست كه هر ديكتاتوري بخودش اجازه ميده بياد سوار گرده اين ملت بشه. حداقل ميگفتند طلوع دموكراسي!!
اینروزها درگیر نوشتن پایان نامه ام هستم. حکایت من شده روایت بیچاره بز دم ذبح که بفکر جونش هست و قصاب دنبال پیه و دنبه میگرده.
دارم تحقیق میکنم تا بلکه حلقه گم شده روابط جمهوری ایران و جمهوری آذربایجان رو پیدا کنم و بهم جوش بدم شاید از شدت واگرایی کاسته بشه و بر روند همگرایی بین دو ملت دوست و برادر شیعه ای افزوده بشه که متاسفانه اینروزها میخوان سر به تن همدیگه نباشه. اینروزها شونه هام بشدت درد میکنه بخاطر این مسئولیتی که بردوش گرفته ام.
باید اقرار کنم که توی چند روز گذشته نه تنها تو رو بلکه خودمو هم فراموش کرده بودم. بدجوری گیر سه پیچ داده شده ام که این طوق لعنت رو هرچه سریعتر از گردنم باز کنم. تازه این یکسری عملیات مقدماتی برای یه شروع دیگه است. شاید هم ادامه تحصیل در یه جای دیگه (اون ورها)
مراسمات سیزده آبان و ... سونامی های رنگی اعم از سبز و قهوه ای و ... بعد از انتخابات هم که شده قوز بالا قوز فکری برام. نه کاری میتونم بکنم و نه اینکه میتونم بیخیال بشم. البته قابل ذکر اینکه من نه هوادار م.ح.م هستم و نه طرفدار م.ا.ن
تنها چیزی که منو به حمایت قلبی از این جوونها مشتاق میکنه اینه که خدا رو شکر بعده ۲۵۰۰ سال یه کسی توی این مملکت پیدا شد بدون ترس حرف دلش رو بزنه و پاش وایسته و دفعه بعد بلندتر بگه تا همه بشنوند.
دیشب داشتم عکسهای تظاهرات رو می دیدم. یه دختری با روبند نازک روی صورتش که پستی و بلندیهای دماغ و و گونه هاش از زیر معلوم بود، پلاکاردی با نوشته های خطرناکی دستش گرفته بود. جالب اینکه یه لحظه کوپ کردم. فکر کردم عکس توست. فرمت صورتش حالت شونه کردن موهاش مدل مقنعه چشمها و ابروها و ...
شاید دو سه دقیقه طول کشید تا به خودم بقبولونم که اشتباه کرده ام. شاید هم راسته راست باشه.
اما نکته مهم: در این اصل که در مقابله با من «بیرحم ظالم دیکتاتور خودخواه فاشیست تمامیت خواه مستبد ....» یه دختر با دل و جراتی شبیه ژاندارک بودی هیچوقت شک نداشتم.
اما اینکه بخواهی در مقابل یه سیستم توتالیتر بایستی و حرفت رو بزنی (البته با این فرض که اون عکس خود خودت باشی) برام پدیده جالبی هست.
داشتم به این فکر میکردم اگه تهران بودم موضع تو در برابر تحلیل های من چی بود؟
یادته ایام شروع نامزدیمون که دقیقا مصادف با انتخابات بود، بجای اینکه راجع به جهازیه و تالار و میزان مهریه و رنگ لباس و و یا خورش مورد علاقه ... بحث کنیم، چقدر در مورد لزوم رای دادن به ا.ن و تبرأ جستن از ه.ر با هم مشاجره کردیم.
شاید هم اون پیش بینی های ناخودآگاه من در مورد نتیجه انتخابات برای تو اولین شکست سیاسی تداعی شده بود که مقدمه ای برای کم آوردنت در مقابل من محسوبش کرده بودی و بعدها با یه حمله گازانبری طومار منو درهم پیچیدی و اونجوری دق دلیش سرم خالی شد. مهم نیست. همیشه شکستهای کوچک مقدمه پیروزیهای بزرگ هست. و تو پیروز این میدان شدی.
راستی توی کانال Show TV سریال Bu Kalp Seni Unutur Mu رو تماشا میکنی؟
یه سریال عشقی ـ سیاسی مربوط به زندانیان سیاسی سالهای ۸۰ و ۹۰ ترکیه.
توی قسمت اخیر پسره بخاطر اینکه تلافی بیمهری های نامزدش رو از خودش و ایشون دربیاره کاری کرد که از زندان جهنمی «دیاربکر» سر دربیاره. شاید بخاطر اینکه دلش آروم بگیره و یا اینکه یه چیزی رو ثابت کنه.
خلاصه اینکه اشک من حسابی دراومد. یادمه آخرین باری که گریه کرده بودم شهریور ۸۵ در حضور تو و در التماس به تو بود.
خدا رو چه دیدی شاید منهم زدم به سیم آخر. اونهم از اون نوع سیمهای آخری که خودت خوب دیدی و بهتر از همه میشناسی.
اغراق نمیکنم. ۲۰درصد بخاطر تو ۱۰درصد بخاطر خودم ۵درصد بخاطر دیگران
و بقیه فقط بخاطر اون هم سن و سالایی که خونم از خون اونها رنگینتر نیست و این روزها وصیتنامه شون توی جیب بغلشونه و جونشون کف دستشون و به شدت نوربالا می زنند.
اونهایی که وقتی میخوان صبح از خونه شون بزنند بیرون و برند سر کار یا دانشگاه مراسمی شبیه «حجة الوداع» و «دیدار به قیامت» با خانواده شون اجرا میکنند و وقتی به خونه برمیگردند حس «نلسون ماندلایی» توی ذره ذره وجودشون موج میزنه.
میدونی چرا تصمیم دارم این تصمیم رو بگیرم و عملی کنم؟ شاید اینکه اینطوری راحتر و تضمینی و با صرفه جویی در وقت و زمان از دست من میتونی خلاص بشی.
شاید بخاطر اینکه اگه لازم شد اونجایی که به بازماندگان مدال میدن و بزرگداشت برگزار میکنند تو هم بهم (استثنائا و موقتاْ) افتخار کنی و پشت تریبون بری و مصاحبه کنی
و یه جایی دیگه که دیدی اوضاع مساعد نیست بهونه ای بکنی برای خلاصی از شرُ من و بگی که میدونستی که من از اول آدم آنرمال و غیرمتعادلی بودم که اصلاْ سر سازگاری نداشتم و تو بهمه می گفتی ولی کو گوش شنوا؟
برای من یافتن فرصتی برای این شروع مثل آب خوردنه و هیچوقت واسم دیر نیست. کافیه استارت بزنم تا نیم ساعته به مقصدم برسم. نیازی نیست سالها طی طریق کنم.
دعا کن فرج حاصل بشه. فکر کن چقدر جالب میشد اگه توی آخرین دیدارمون مثل فیلمهای اکشن دراماتیک برگردی بگی:
شهراااااااااااااااااااام منتظرت می مونم تا برگردی ی ی ی ی ی ی ی................
و اونوقت منهم درحالیکه با گوشه پیرهن راه راهم از پشت شیشه اشکم رو پاک میکنم و با فشار دارم قوطی کمپوتهایی که برا ملاقاتم آورده بودی له میکنم گوشی از دستم می افته و کشان کشان توسط سربازها و همراهی و نوازش باتوم به سرم راهی ویلای انفرادی خودم میشدم.
حییف که نمیشه ولی اگه بشه چی میشه.(پی نوشت *)
راستی تعجب نکردی که برای اولین بار این وبلاگ رنگ و بوی سیاسی به خودش گرفته. شاید هم از این ببعد ادامه داشته باشه شاید هم نه.
فکر می کنم دوستای وبلاگی دیگه خسته شدند از حرفهای کلیشه ای من. ولی من کلی حرف نگفته توی دلم هست که یه جایی باید خالیشون کنم.
کاش شهرمون لوله کشی آب و فاضلاب نداشت تا منهم مثل ایام صدرالاسلام شبها سرم رو مثل یکی از حضرات توی چاه فرو بکنم و بدون ترس از ایجاد مزاحمت فریاد جانانه ای بکشم. آخه یه بار بالا پشت بوم ساختمون سه طبقه مون فریاد کشیدم چند دقیقه بعد ۱۱۰ از پشت آیفون صابخونه رو میخواست.
ببینیم تا بعد چه می شود!!
پی نوشت *:
یکی یه روزی کنار دریا یه کاسه ماست گرفته بود دستش و با قاشق ماست رو به آب میریخت و بهم میزد. می پرسند چرا اینکار رو میکنی ؟ میگه میخوام یه دریا آبدوغ درست کنم. میگند آخه نمیشه!! یارو میگه خودم هم میدونم نمی شه ولی اگه بشه چی میشه!!!
هرچقدر راهمون از هم جدا باشه. بالاخره بايد يه روزي به نقطه آغازمون دوباره برگرديم. هرچقدر هم رومون رو از همديگه برگردونيم بالاخره بايد يه جايي چشم توي چشم هم بدوزيم.
اين يه قانونه.
مي بيني چه روزهاي سختي در انتظارمون هست؟
مي بيني همسر عزيزم. حرفها و طرز فكر و نگاه من براي همه، بجز تو اونقدر مهم هست كه با اندكي تغيير و تعلل و تحول، سريعاً داد همه درمياد كه:
" آهاي چيكار داري مي كني؟".كاري كه تو هيچوقت توي اين مدت نكردي و ايرادي ازم نگرفتي (البته چرا؟ اگه اشتباه نكنم يكي دوبار: يكي رنگ پيرهنم و ديگري طرز مسواك زدن خشونت بارم).
الان كه داشتم نظرات دوستان رو مي خوندم انتقادات خانم گل رز را ديدم كه كاملاً بجا بود. كاش تو هم اينقدر نكته سنج بودي!!
اما دوست عزیز خانم گل رز:
ممنون از شما
می دونم چون اول کاری این جمله رو خوندید اونقدر آتیشی شدید که دیگه ادامه نداده اید.حق دارید. این یه واقعیت تلخه. البته يه چيزي رو فراموش كرديد. اگه مي خواهيد به اشتباه فاحش همگان دچار نشيد باید بین ""مردونگی"" و ""نرینه گی"" تفاوت قائل بشيد. همون كلمه اي كه از به ابتذال كشيده شدنش شاكي شديد.
دوست عزيز: بنظر شما توی این دوره زمونه آمار مردان و صاحبان مردونگی به عدد سه رقمی میرسه یا نه؟
فکر نمیکنم. من كه خودمو جزو افراد داراي خصايل مردانگي بشمار نميارم. آخه مرد بودن خيلي سخته. با كمترين اشتباه يه مرد نامرد ميشه. و نامردي خيلي انگ افتضاحيه. آدم بميره بهتر از اينه كه لقب نامردي بهش بخوره.
اين قضيه براي من تكراري هست. اتفاقاً يه بار همسرم بخاطر اينكه پول كافي همراهم نداشتم تا هزينه ويزيت دكترم رو بدم و بهمين خاطر ترجيح مي دادم توي تب ۴۰درجه بسوزم با كنايه بهم گفت: ""تو مرد نيستي چون پول توي جيبت نداري ...."" و خلاصه اونوقتها كلي بگومگوي فلسفي و درك مطلب و ساختار شناسي و .... باهم كرديم. بنده خدا اون هم گناهي نداشت. هنوز نمي دونست مرد به كي ميگند.
توضيحاً اينكه اون جمله ای هم که نوشته بودم و شما شاكي شديد برگرفته از مضمون یه اس ام اس بود و خودتون هم که خوب می دونید اینروزها پیامکها جریان سیال فرهنگ جاری و طرز فکر جامعه امروز ما هستند. """ تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها"".
بنظر من بايد كلمه "مرد" رو از واژگان فارسي حذف كنند. كاري كه من الان ميخوام توي متن بكنم. ولي به اصل جمله دست نمي زنم. آخه اون جمله كه از من نيست. گيريم كه من حذفش كردم بقيه كه هر روز با اين فكر بلند ميشند و با اين رويا به خواب ميرند رو ميخواهيد چيكار كنيد؟
شما حق دارید. باید هم توی این وبلاگ انتظار خوندن همچین جمله ای رو نداشته باشین. آخه اینجا سر گذر شیش متری محمود کله و سیا پلنگ نیست که اینجور مزخرفات نوشته بشه.
ولی قبول کنید این یه حقیقته. و حقیقت رو نمیشه کاریش کرد.هرچند من و شما و امثال ما قبولش نكنند و يا ردش كنند.
اصل مردونگی توی پیچ و خم زندگیهای امروزی خیلی وقته كه طاقه پیچ و لابلا شده. اینروزها اعتبار زنونگی بیشتر از چکهای تضمینی صندوق قوامین و بسیجیان و اعتبار همین چکها بیشتر از ادعای مردونگی هست. خود مردونگی به کنار.
دوست عزيز اگه هنوز فكر مي كنيد من دارم اشتباه مي كنم قبول زحمت كنيد يه بار ديگه مطالب وبلاگ منو بخونيد تا بيشتر با خصوصيات من آشنا بشيد. لطفاً
جهت راهنمايي:گوشهاي پر من و تو
تقصير تو نيست. چون اين اصل رو بهت تحميل كرده اند و توي مغزت حك كرده اند:
"هيچ آقایی قابل اعتماد نيست. ...........
چون يه خانم ممكنه آقایی رو به هزار دليل و خاطر بخواد. اما يه آقا مطمئناً هزار تا خانم رو فقط به يك دليل و خاطر ميخواد. ........."
شكر خدا كه دور و برت هم كم نيست چنين آقایانی و شاید بخاطر اعتقادت به همين اصل بود كه وقتي پاپيچت شدم و پام روتوي يك كفش كرده ام كه ""يا تو يا هيچكس""، فكر كردي دارم دروغ ميگم يا منظوري دارم و ....
و از سویی همه دچار اين سوء تفاهم شده اند كه حتماً يه جاي كارم ايرادي هست كه اگه تو هم از دستم پر بزني، ديگه يالقوز مي مونم. بهمين خاطر هست كه اصرار بيخود دارم و به هر كاري تن ميدم.
اميدوارم تو يكي هنوز دچار اين توهم نشده باشي. و اگر شده اي برات متاسفم. براي اثبات اينكه من اينقدري كه تو فكرميكني بي دست و پا نيستم و اگه جراتش رو داري، ميتوني واسه امتحان هم كه شده از طريق دادگاه يه اجازه ازدواج مجدد بهم بدي تا ظرف 24 ساعت بهت نشون بدم كيا هر شب با روياي همسري من به رختخوابشون ميرند و صبح تا شب دست و پا ميزنند واسه اينكه جلب توجه كنند و در حسرت اينكه من بهشون نيم نگاهي بكنم. دخترايي كه توي ــ كمال و منال و جمال ـــ هيچي كم ندارند.
تو كه تا حالا هر روشي رو امتحان كرده اي مي توني اينو هم امتحان كني!!.
اگه تو بخوايي حاضرم به اين يكي هم تن بدم.
من به همین خاطراتمون دلخوشم.
اگه می خوایی همین یه چیز مونده از تو برام رو هم ازم بگیری دست بکار شو.
آخرین ضربه رو محکمتر بزن.
بالاخره اونی که نباید میشد ناخواسته شد!!
نترس تصمیم کبرای خودمو نمیگم.
بالاخره امروز صبح موقعی که سراسیمه بدلیل عقب نکشیدن ساعت رسمی، یکساعت زودتر بیدار شدم و بی خبر از همه جا مسیر ۴۰ ثانیه ای منزل تامحل دفترم را بدو رو طی الطریق کردم و سپس فهمیدم قضیه از چه قرار است تازه فهمیدم که::
بععععععله. ماهم دچار روزمره گی شدیم.
پس کو اونهمه افاده و پرستیژم؟
منی که توی تهران اجازه نمی دادم تکرار بشم. شعار میدادم که سپری کردن لحظاتم رو بدلخواه خودم تعیین می کنم (و البته بیشتر هم همینجوری بود) الان یکسال و خورده ای هست تکرار بیهوده می شم.
البته تازه امروز صبح خبردار شدم.
راستی تو چندسالته؟ حتماْ پیر شدی نه؟ آخه تو از اول تکرار مکررات بودی.
اینروزها اونقدر از تو دور شده ام که مجبورم برای اینکه بتونم ببینمت باید چشمهامو ببندم.
(به نقل از وبلاگ یکی از دوستان)
baharak mehrdel
بنظر تو برای این اتفاقاتی که توی این مدت برامون رخ داده چه اسمی مناسبتر است؟
حکمت؟
مصلحت؟
قسمت؟
نعمت؟
نقمت؟
ولی هرچی باشه کار خدا نیست!! مگه اینکه ایشون توی پروژه من و تو، یه زمانی یه جای کار از دستش دررفته که حال نمیشه سرو تهش رو هم آورد، و ما حالا می خواهیم این جریان رو ماستمالی کنیم و توجیه!!
حالا که اینطور نیست پس باید کجا دنبال پرتقال فروش باشیم؟ شاید خودمون پرتقال فروش هستیم که دنبالشیم؟
بیش از یکسال هست که نه صدات رو شنیدم و نه قیافه ات رو دیدم.
بهمین خاطر نمیدونم اگه دوباره ببینمت دوباره ضربان قلبم بالا میره و احساساتی میشم یا نه؟
باید منتظر بمونم تا ببینم.
الان فکر می کنم حدوداْ بیست روزی میشه که از سیزده مرداد گذشته. همه تعجب می کنند که توی این مدت کجا بودم و چیکار می کردم و چرا هیچ پست و مطلبی نذاشتم. البته شاید برای خیلی ها مهم باشه. ولی مطمئنم که دیگه اصلاْ برا تو مهم نیست.
من توی این مدت سعی می کردم یه متنی رو حفظ کنم تا اگه روزی توی این چندوقت آینده باهات روبرو شدم و اگه جسارتش رو داشتم واست دکلمه کنم و بجای حرف دلم تحویلت بدم. ولی متاسفانه نتونستم حفظ کنم و فقط وقتی به آهنگی که محسن چاوشی خونده گوش می کنم می تونم زمزمه کنم:
گریه هامو پس می گیرم ، دروغات هم مال خودت
دیگه نمی ذارم منو بکشی دنبال خودت
تو برزخت نمی مونم ، من دیگه از پیشت میرم
جهنمو پست میدم ، بهشتمو پس می گیرم
نمی ذارم جون بگیری دوباره باز تو قلب من
نمیذارم قد بکشی، سایه کنی رو قلب من
اسیر دستات نمی شم ، بازیچه ی پات نمیشم
من دیگه تو سکوت آه واسه تو فریاد نمیشم
میرم فراموش می کنم واسه همیشه اسم تو
از قفست پر می کشم که بشکنه طلسم تو
آره منو بازی دادی ، قبول دارم ساده بودم
راهی نداشتم که برم، تو دامت افتاده بودم.......
می بینی هرچی کار سخت توی دنیا هست برای منه. حتی ازبر کردن دوسه خط شعر واسه خاطر تو
چند وقت پیش از حس غریبی توی دلم نسبت به روزهای آینده، برات نوشتم. این وهم ناخوشایند روز به روز داره بیشتر میشه. اون اراده ای که هیچوقت توی این مدت دوست نداشتم بهم دست بده، لحظه به لحظه داره توی وجودم ریشه می گیره.
نمیدونم چرا اینروزها همه چیز زنجیروار داره یه چیزی رو بهم القاء میکنه. داشتم از آهنگهای «محسن چاوشي» به تراک «سه شنبه ها» گوش میکردم:
عزيزم يادت مياد سه شنبه ها
پا به پاي هم ميرفتيم تا کجا
کوچه هاي خلوتو يادت مياد
اون همه صداقتو يادت مياد
عزيزم يادت مياد که گريه هات
چه جوري آتيش به جون من مي زد
نمي شد بهت بگم دوست دارم
تا مي خواستم زبونم بند مي اومد
کوچه هاي خلوتو قدم زدن
توي هفته هاي تلخ و بي صدا
حالا روزا همشون سه شنبه اند
لعنت خدا به اين سه شنبه ها
ناخودآگاه بسرم زد که یه نگاهی به تقویم بندازم. روز سیزده مرداد هشتاد و هشت هم دقیقاْ سه شنبه هست. عجب اتفاق نامیمون و نامبارکی.
خدایا با این توهماتی که اینروزها توی سرم میگذره چه اتفاقی قراره روز سه شنبه بیفته؟
من هنوز نمیدونم شک بین رکعت سه و چهار نماز رو باطل میکنه یا نه؟
با اینکه دهها بار توی مصاحبه های تخصصی استخدام شرکت کرده ام، اما توی دنیای نیمه منطقی خودمون حتماْ اینو قبول داری که یک کار ۹۹٪ تموم شده رو یه شک کوچیک می تونه منتفی کنه.
من الان اینروزها دارم روی یک امر قطعی به نتیجه میرسم و میخوام یه کار بزرگ رو حداکثر تا سیزده مرداد امسال تموم کنم. ولی یه شک کوچیک هنوز توی دلم هست و اونهم اینکه هنوز احتمال یک در میلیارد میدم که توی اون ته مه های دلت هنوز نسبت به من علاقه داری.
اگه اینجوری باشه و من بخوام اون تصمیم کبرای خودمو عملی کنم میترسم فردا پس فردا نفرین تو شامل حال من بشه و متهم بشم به اینکه:
این من بودم که تو رو نمیخواستم و زیر سرم بلند شد، تو رو پس زدم تا یکی دیگه بهتر از تو رو وارد زندگی خودم بکنم.
خودت بهتر میتونی که همچنین حسی میتونه منو تا حد خودکشی پیش ببره. پس بیا و یه کاری کن. نهایت نفرت خودت از منو بهم ثابت کن. اونهم به زبان خودم تا راحتتر بفهمم و پروژه آزادی خودم و خودت رو چشم بسته استارت بزنم.
اگه تا سیزده مرداد امسال نتونیم یه کاری بکنیم دوباره با تاخیر یکساله مواجه خواهیم شد. بالاخره این نقطه باید یه جایی و یه زمانی به انتهای جمله مشترکمون گذاشته بشه. چه امروز چه فردا چه ده سال دیگه!!
خود دانی
"mehrdel"
امروز مطلب خاصی واسه نوشتن نداشتم. همون جمله معروف که میگه: « کسی که زمانی تمام بهونه ام بود برای نوشتنم امروز بهانه ای شده برای ننوشتم» دوباره در مورد من صدق کرده. بهمین خاطر برگشتم و پستهای قبلی رو دوباره از اول خوندم.
اسفند ۸۶ یه پست داشتم بنام«عزیزم روز میلادت مبارک» که دوباره خوندنش حال منو منقلب کرد. برای لحظاتی منو وادار کرد در مورد خودم فکر کنم. کاری که ماههاست یادم رفته بود انجام بدم.
یه واقعیت تلخ:
امروز و توی این لحظات که داریم به سالگرد تولد سیزده مردادی مون نزدیک میشیم دارم احساس می کنم نفسهای طفل نیمه جونمون به شمارش افتاده و حالت احتضار دیگه خیلی جدی شده. دیگه احساس میکنم واقعاْ دیگه ایندفعه سیزده مرداد روز عزا اعلام بشه.
بهمین خاطر سعی میکنم توی این مدت اندک تا میتونم از تو بنویسم. شاید بعد از سیزده مرداد هشتاد و هشت اجازه این کار رو نداشته باشم.
baharak mehrdel
من نه پدر هستم و نه شوهر
ولی این اجازه رو دارم که به همه پدران مهربان و همچنین همسران دلسوزشان که چهارچشمی مواظب و مراقب خورد و خوراک شوهرانشون هستند تبریک مضاعف بگم. مطمئناْ طبق معمول به کلکسیون لباس زیر و اسپری زیربغل و جوراب آقایان اقلام جدید علاوه بر خریدهای سال قبل (البته با مارکهای جدید) اضافه شده و این امر کلی آقایون رو خوشحال کرده که چقدر واسه زن زندگیشون مهم هستند.
اگه تو هم تا حالا واسه من کادو نخریدی و نمیخری علتش اینه که خوب میدونی آدم صرفه جویی هستم و یه چیزی رو سالهای متمادی و بادقت و وسواس استفاده میکنم. بهمین خاطر تا حالا اسراف نکردی و هزینه این کادوهای بیخودی رو اختصاص داده ای واسه کارهای مهمتر.
ازت ممنوم که بفکر من هستی.
"من فردا در راهپیمایی شرکت میکنم.شاید راهپیمایی فردا به خشونت کشیده بشه. شاید من یکی از کسانی باشم که قراره کشته بشم. دارم تمام آهنگهای زیبایی رو که تو عمرم شنیدم دوباره گوش میدم.حتی میخوام چند تا آهنگ لوس آنجلسی بذارم و برقصم. همیشه دلم میخواست ابروهام رو تا جایی که میشه نازک کنم. آره، فردا قبل از این که برم یه سری به آرایشگاه هم میزنم! چند تا سکانس محشر تو فیلم هامون هست، اون رو هم باید ببینم. یه سری به کتابخونه ام باید بزنم، شعرهای فروغ و شاملو ارزش خوندن دوباره رو دارن. آلبوم عکسهای خانوادگی رو هم باید بشینم و از اول ببینم. دوستام، به اونها هم باید زنگ بزنم و ازشون خداحافظی کنم. از مال دنیا فقط دو تا کتابخونه دارم که به خانواده ام سپردم که کتابها رو به کی بدن. دو واحد دیگه دارم تا مدرک لیسانسم رو بگیرم، ولی گور پدر مدرک. ذهنم حسابی مغشوشه. این جملات پراکنده رو برای نسل بعد نوشتم تا بدونن ما جو زده و احساساتی نبودیم.برای اینکه بدونن برای بهتر شدن زندگیشون هر کاری که از دستمون برمیومد انجام دادیم..".(نویسنده: "گمنام" روی اینترنت)
این جملاتی که خوندی مربوط به وصیت یه دختر (در واقع یه شیر زن ایرانی) بود که روز قبل از تظاهرات 25 خرداد 88 تهران نوشته بود. لینک اونو یکی از دوستانم توی فیس بوک روی صفحه اختصاصی من گذاشته بود. هرچند دیر بدستم رسید ولی حیف دونستم اگه اونو توی وبلاگم ثبت نکنم. شاید فکر کنی دارم کار سیاسی می کنم که ضد رژیمه.
نه.
هنگامی که داشتم برای دهمین بار جملات اونو توی مغزم مرور میکردم حسرت میخوردم واسه خودم. به اینکه چقدر دوست داشتم منهم کاش همچنین همسری داشتم و چقدر غبطه می خورم به کسی که قراره با همچین دختری (اگه تا حالا زنده مونده باشه) ازدواج کنه.
یه لحظه خنده ام گرفت!! می دونی به چی؟
یادم افتاد یه زمانی توی یکی از محفلهای فامیلی توی خونه شما که منهم حضور داشتم، توی چهار دیواری اختصاصی شما، توی پایتخت کشوری با 60 میلیون ایرانی متنفر از اسرائیل و یهودیان صهیونیست، توی یک جمع خانوادگی وقتی از اقدامات نازیهای آلمانی در جنگ جهانی دوم در جمع آوری یهودیان مفت خور و رباخور توی اردوگاههای بیگاری اجباری حمایت کردم و اون به نفع امروز بشریت قلمداد کردم و گفتم اگه به اونها فرصت داده می شد نه تنها فلسطین بلکه کل دنیا رو اشغال می کردند و .... بلافاصله با اخطار تحقیرانه پدرت مواجه شدم که: "داری حرف گنده تر از دهنت می زنی!! کسی می شنوه و اسباب دردسر برات میشه. چیکار به این کارها داری!! سرت رو بنداز پائین و زندگیت را بکن و ..."
حالا فکر می کنم که اگه امروز کنارم بودی و می خواستم اینروزها که هر بقال و چقالی داره راجع به اوضاع سیاسی ایران و انتخابات افاده فیض میکنه، منهم نظر سیاسی خودمو بعنوان کارشناس ارشد سیاسی دانشگاهی ابراز کنم، خودیها چه بلایی سر من می آوردند!!
کاش بجای علوم سیاسی می رفتم کاردانی امور تربیتی و مشاوره خانواده از دانشگاه پیام نور واحد دوققوزآباد می گرفتم. حداقل الان وضعم بهتر از این بود و یه دکه مشاوره راه می انداختم و از زوجهای خواهان طلاق پول می گرفتم تا تشویقشون کنم عمراً جفت پاشون رو از یه لنگه کفش درنیارند و پوز همسرشون رو ....
یه وجه مشترک دیگه پیدا کردم بین خودمون: «ناتوانی در فراموش کردن».
من نمیتونم اندک خاطرات شیرینی که با اندک امکاناتم برات ساختم رو فراموش کنم و تو رو با یکی دیگه، حتی یکی بهتر از تو، جایگزین کنم.
تو نمیتونی کوهی از خاطرات بدی که خودت یه پای ثابت اون بودی و بارها هم هشدار من در مورد مسئولیتت در قبال اون رخدادها را رو نشنیده گرفتی، فراموش کنی.
بارها اعلام آمادگی کرده ای به اینکه: «حاضری با هر کسی باشی بجز من».
زیاد مهم نیست. چون بهرحال من زودتر از تو به مرحله فراموشی میرسم و بالاخره مجبور میشم رخت خواب تنهایی ام رو با یکی نازتر، مهربونتر، وفادارتر،و.... از تو شریک بشم و تو رو به دست روزگار بی مروت برای انتقامم بسپرم و دورادور شاهد عذاب ابدی تو باشم. آخه تغاس دنیا که به آخرت نمونده.
ولی تو چی؟
چقدر مطمئنی؟ مواظب باش رفتاری ازت سر نزنه که بهت بگن داری از گذشته ات فرار میکنی.
شاید طرف آینده تو پولدارتر از من باشه! خوش چهره باشه! دکتر باشه! شیک پوش و اهل پارتی های باکلاس باشه، بچه اصیل شمال تهرون باشه و شهرستانی بازی در نیاره، از اون عاشقهای تیپ لوس آنجلسی و بالیوودی باشه، .... باشه!!!!
بدون لهجه حرف بزنه و مثل مسلسل واژه های قربون تصدق توخالی و ریاکارانه نثار عزیزات بکنه و توی دلشون برا خودش جا باز کنه، اونقدر که تورو در حاشیه قرار بده و آخرش هم که با یه تقی به توقی تورو ......
ولی آیا مثل من حاضره هر شب پشتبند سلام، دستت رو ببوسه، ازت حتی یه لیوان آب هم نخواد با این فکر که ممکنه زحمتت بشه. ازت بچه نخواد با این ترس که ممکنه با احتمال یک در میلیون، سر زا تو رو ازش بگیره. ازت .... نخواد به این خاطر که نکنه.....
آیا بنظرت می تونی این شروط رو هم توی قباله المثنی نکاحت برای طرف جدیدت بیاری و ملزم به اجراش بکنی؟
تو کجای کاری و من کجای کار؟
بهارک: تو به همه چیز فکر میکنی بجز من.
من به هیچ چیز فکر نمی کنم بجز تو.
شهرام جان تولدت مبارک. ایشالا ۱۳ (سیزده) سال به این سالها. امیدوارم همه روزهات مثل امروزت باشه......
امروز روز تولدم بود. نهم تیر. همه بهم تبریک گفتند بجز تو. حتی مراجعه کنندگان به دفتر کارم نیز این دین خودشون رو ادا کردند و البته معرفتشون بهم ثابت شد. البته تو نه بی معرفتی و نه بی ادب. بلکه فقط هیچوقت فرصت این کار رو پیدا نکردی با اینکه برای یک سالروز تولدم در کنارم بودی و یه کادوی چهل هزار تومنی برام خریدی و انداختی گوشه اتاقم. بعدها هم که فرصت و امکان تبریک برات پیش نیومد. با اینکه می دونستم چقدر برات این کار مهم بود ولی نخواستی یا نتونستی یا روت نشد. بخاطر اینکه فکر کردی اگه اینکار رو بکنی منت کشی می شه یا من پر رو میشم یا زودی میخوام دوباره پسرخاله بشم..
بهمین خاطر و برای اولین بار این پست رو به نیابت از تو برا خودم نوشتم شاید یه مقدار از این عذاب وجدانت (البته فکر میکنم) در قبال من کاسته بشه. یادت باشه من در بحرانی ترین زمان در سالروز تولدت (پارسال) با اینکه یکماه بیشتر نبود از زندان بیرون اومده بودم و تولد امسالت رو بنحوی بهت حالی کردم که قصد تبریک گفتنش رو دارم. ولی تو................
باشه زیاد مهم نیست اگه دنیا دار مکافاته ما همه همونی رو درو می کنیم که کاشته ایم.
اینروزها که بازار سنجی تلفنی و اینترنتی و حضوری و .... داغ و و توی بورس هست منهم گفتم از قافله عقب نمونم و ترتیب یک نظرسنجی بدم. البته نه در مورد انتخابات و یا عملکرد کاندیداها و لزوم پیشگیری از اغتشاشات عده ای بظاهر منافق و ایادی استکبار ملعون خارجی و ... بلکه در مورد درجه احساس خوشبختی ببن زوجهای جوان. بلکه به این امید که بتونم رتبه خودم رو در بین این خیل عظیم نالان مشخص کنم. یک سری سوالات طراحی کردم که به ترتیب زیر هست:
- آیا همسرتان را بعنوان مهمترین و با ارزش ترین فرد زندگیتان بحساب می آورید؟
- آیا تاکنون اقدامی برای پیشرفت تحصیلی و ارتقای جایگاه اجتماعی و شخصیتی همسرتان انجام داده اید؟
- آیا از ذائقه غذایی، تیپ لباس، موسیقی، فیلم و کتابها و یا رنگهای مورد علاقه همسرتان اطلاع دارید؟
- آیا کشوی میز اتاق همسرتان و دفترچه یادداشت و پیامهای کوتاه و لیست شماره های موبایلش را بصورت خلوتی چک می کنید؟
- آیا مخالف شرکت همسرتان در میهمانی های دوستانشان بصورت مجردی هستید؟
- از اینکه به زنگ های شما رد تماس بدهند ناراحت می شوید؟
- آیا از رفت و آمدهای بدون اطلاع قبلی همسرتان مشکوک شده اید؟
- اصولاً نگران آینده و سلامتی جسمی و روحی همسرتان هستید؟
- از اینکه همسرتان در محل کار یا اماکن عمومی نظیر تاکسی و ... با افراد غریبه و یا جنس مخالف همصحبت می شود، احساس حسادت و غیرت و ... می کنید؟
- از اینکه همسرتان نتواند بموقع اقساط معوقه خود را پرداخت نماید احساس نگرانی و دلواپسی کرده اید؟
- آیا شما همیشه در برقراری تماس تلفنی، پیشنهاد آشتی و موارد مشابه پیشقدم هستید؟
- آیا در انتخاب لوازم منزل یا لباس و ... حق تقدم انتخاب را به همسرتان می دهید؟
- از اینکه همسرتان مهمترین روز زندگی مشترکتان را با کادویی نظیر یه شاخه گل بهمراه ابراز کلی احساسات صادقانه خلاصه کنه خوشحال می شید و درکش می کنید؟
- آیا تابه حال مسئولیتی هرچند جزئی در زندگی مشترک برعهده گرفته و خود را شریک درانجام تعهدات همسرتان فرض کرده اید؟
- آیا حاضرید برای چند ثانیه بعنوان سنگ صبور به حرفهای همسرتان گوش کنید؟
- اگر روزی همسرتان را از دست بدهید، آیا آنروز پایان همه خوشیها و آغاز غصه و اندوه شما بحساب میاد؟
- آیا حاضرید اندک فداکاری در حق همسرتان انجام دهید و امیدوارش کنید؟ (در حد انداختن یک تف ناقابل جلوی پای ایشان تا بهش ثابت کنید هنوز برایتان وجود خارجی دارد)
- سوال آخر و مهم اینکه آیا اصلاً قد و قیافه همسرتان را بیاد میارید؟
- ....
- ....
- ....
اگه میخواستم سوالات بیشتر بنویسم دیگه میرفت توی باقالی ها و اونوقت از ارزش علمی و تحقیقاتی و روانشناختی و جامعه شناختی کاسته میشد. جواب به همین تعداد هم میتونه میزان خوشبختی زوجهای جوان رو مشخص کنه. این سوالات رو از چند نفر پرسیدم که بزودی نتیجه رو اعلام میکنم. کلید سوالات هم به این ترتیبه که به ازای هر جواب (بله) یک امتیاز منفی و به ازای هر جواب (خیر) سه امتیاز مثبت تعلق میگیره.
نمیدونم چند مدت طول می کشه تا بقیه توی این آزمون شرکت کنند و امتیازبندی بشه. ولی از این بابت مطمئنم که تو و من حائز بالاترین امتیاز توی این آزمون هستیم.
تصور کن توی بلندگو اعلام میشه: « به این ترتیب خانم بهارک مهردل و آقای شهرام پیامی (یعنی و من و تو) خوشبخت ترین زوج حوزه آسیای میانه و قفقاز و همچنین خاورمیانه معرفی می شوند».
البته این امتیاز بندی تا زمانی معتبر هست که این پرسش نامه به چند زبان دیگه هم ترجمه و سایبر بشه تا سایر اقوام و ملل بتونند شرکت کنند و امتیاز بگیرند.
ولی بهرحال فعلاً من و تو نخستین و برترین هستیم. خودت خوب میدونی که توی خیلی از مسایل من و تو مجبور شدیم توی فامیلهامون جزو اولین ها باشیم و شاید هم جزو اولین و آخرینها.
موقعش که شد یه لیستی از این «ترینها» رو در قالب جزوه الحاقی به کتاب گینس (کتاب رکورد دارها) چاپ و اضافه می کنیم.
روز زن مبارک.
جمله ای کاملاْ شفاف و دارای بار معنایی معلوم و خطاب به همه زنان فداکار
با اجازه تو رو هم در مقام همسر خودم میخوام قاطی این لیست بلند بالای همسران فداکار بکنم و بهت تبریک بگم. ببخشید که بواسطه ترافیک کاری نتونستم خودم رو به بانک برسونم و مانند سایر مناسبتهای قبلی وجه ناقابلی رو به حسابتون واریز کنم. انشاالله در اولین فرصت.
ناسلامتی تا امروز که مورخه ۲۴/۳/۸۸ و روز بزرگداشت زن هست در مقام همسر اینجانب (حالا اجباراْ یا اختیاراْ ) تشریف دارید. یادتون باشه فقط و فقط من میتونم این تبریک رو بهتون بگم.
کسان دیگه نه این اجازه رو دارند و نه از صمیم قلب میتونند این تبریک رو بهتون نثار کنند حتی اگه عزیزترین کسانتون باشند که الان دور و برت رو گرفتند. مگه یه استثنا باشه و در قالب جملات تبریک روز زن بخواهند روز دختر رو بهت تبریک بگند یا روز خواهر و ...
توی این مدت من روزهای زیادی رو سپری کردم. در انواع و اقسام و رنگها و حالتهای مختلف. اما واسه یه روزی دریغ می خورم.
می دونی چیه؟
دریغ از یه صبحی که برام شروع بشه و با یاد تو نباشه
و دریغ از لحظه ای که بی یاد تو سپری بشه
و دریغ از شبی که بی تو به پایان برسه.
baharak mehrdel