اینروزها درگیر نوشتن پایان نامه ام هستم. حکایت من شده روایت بیچاره بز دم ذبح که بفکر جونش هست و قصاب دنبال پیه و دنبه میگرده.
دارم تحقیق میکنم تا بلکه حلقه گم شده روابط جمهوری ایران و جمهوری آذربایجان رو پیدا کنم و بهم جوش بدم شاید از شدت واگرایی کاسته بشه و بر روند همگرایی بین دو ملت دوست و برادر شیعه ای افزوده بشه که متاسفانه اینروزها میخوان سر به تن همدیگه نباشه. اینروزها شونه هام بشدت درد میکنه بخاطر این مسئولیتی که بردوش گرفته ام.
باید اقرار کنم که توی چند روز گذشته نه تنها تو رو بلکه خودمو هم فراموش کرده بودم. بد جوری گیر سه پیچ داده شده ام که این طوق لعنت رو هرچه سریعتر از گردنم باز کنم. تازه این یکسری عملیات مقدماتی برای یه شروع دیگه است. شاید هم ادامه تحصیل در یه جای دیگه (اون ورها)
مراسمات سیزده آبان و ... سونامی های رنگی اعم از سبز و قهوه ای و ... بعد از انتخابات هم که شده قوز بالا قوز فکری برام. نه کاری میتونم بکنم و نه اینکه میتونم بیخیال بشم. البته قابل ذکر اینکه من نه هوادار م.ح.م هستم و نه طرفدار م.ا.ن
تنها چیزی که منو به حمایت قلبی از این جوونها مشتاق میکنه اینه که خدا رو شکر بعده ۲۵۰۰ سال یه کسی توی این مملکت پیدا شد بدون ترس حرف دلش رو بزنه و پاش وایسته و دفعه بعد بلندتر بگه تا همه بشنوند.
دیشب داشتم عکسهای تظاهرات رو می دیدم. یه دختری با روبند نازک روی صورتش که پستی و بلندیهای دماغ و و گونه هاش از زیر اون معلوم بود پلاکارد خطرناکی دستش گرفته بود. جالب اینکه یه لحظه کوپ کردم. فکر کردم عکس توست. فرمت صورتش حالت شونه کردن موهاش مدل مقنعه چشمها و ابروها و ...
شاید دو سه دقیقه طول کشید تا به خودم بقبولونم که اشتباه کرده ام. شاید هم راسته راست باشه.
در اینکه در مقابله با من «بیرحم ظالم دیکتاتور خودخواه فاشیست تمامیت خواه مستبد ....» یه دختر با دل و جراتی شبیه ژاندارک بودی هیچوقت شک نداشتم.
اما اینکه بخواهی در مقابل یه سیستم توتالیتر بایستی و حرفت رو بزنی (البته با این فرض که اون عکس خود خودت باشی) برام پدیده جالبی هست.
داشتم به این فکر می کردم اگه تهران بودم موضع تو در برابر تحلیل های من چی بود؟
یادته ایام شروع نامزدیمون که دقیقا مصادف با انتخابات بود بجای اینکه راجع به جهازیه و تالار و میزان مهریه و رنگ لباس و و یا خورش مورد علاقه ... بحث کنیم چقدر در مورد لزوم رای دادن به ا.ن و تبرأ جستن از ه.ر با هم مشاجره کردیم.
شاید هم اون پیش بینی های ناخودآگاه من در مورد نتیجه انتخابات برای تو اولین شکست سیاسی تداعی شده بود که مقدمه ای برای کم آوردنت در مقابل من محسوبش کرده بودی و بعدها با یه حمله گازانبری طومار منو درهم پیچیدی و اونجوری دق دلیش سرم خالی شد. مهم نیست. همیشه شکستهای کوچک مقدمه پیروزیهای بزرگ هست. و تو پیروز این میدان شدی.
راستی توی کانال Show TV سریال Bu Kalp Seni Unutur Mu رو تماشا میکنی؟
یه سریال عشقی ـ سیاسی مربوط به زندانیان سیاسی سالهای ۸۰ و ۹۰ ترکیه.
توی قسمت اخیر پسره بخاطر اینکه تلافی بیمهری های نامزدش رو از خودش و ایشون دربیاره کاری کرد که از زندان جهنمی «دیاربکر» سر دربیاره. شاید بخاطر اینکه دلش آروم بگیره و یا اینکه یه چیزی رو ثابت کنه.
خلاصه اینکه اشک من حسابی دراومد. یادمه آخرین باری که گریه کرده بودم شهریور ۸۵ در حضور تو و در التماس به تو بود.
خدا رو چه دیدی شاید منهم زدم به سیم آخر. اونهم از اون نوع سیمهای آخری که خودت خوب دیدی و بهتر از همه میشناسی.
اغراق نمی کنم. ۲۰درصد بخاطر تو ۱۰درصد بخاطر خودم ۵درصد بخاطر دیگران
و بقیه فقط بخاطر اون هم سن و سالایی که خونم از خون اونها رنگینتر نیست و این روزها وصیتنامه شون توی جیب بغلشونه و جونشون کف دستشون و به شدت نوربالا می زنند.
اونهایی که وقتی میخوان صبح از خونه شون بزنند بیرون و برند سر کار یا دانشگاه مراسمی شبیه «حجة الوداع» و «دیدار به قیامت» با خانواده شون اجرا میکنند و وقتی به خونه برمیگردند حس «نلسون ماندلایی» توی ذره ذره وجودشون موج میزنه.
میدونی چرا تصمیم دارم این تصمیم رو بگیرم و عملی کنم؟ شاید اینکه اینطوری راحتر و تضمینی و با صرفه جویی در وقت و زمان از دست من میتونی خلاص بشی.
شاید بخاطر اینکه اگه لازم شد اونجایی که به بازماندگان مدال میدن و بزرگداشت برگزار میکنند تو هم بهم (استثنائا و موقتاْ) افتخار کنی و پشت تریبون بری و مصاحبه کنی
و یه جایی دیگه که دیدی اوضاع مساعد نیست بهونه ای بکنی برای خلاصی از شرُ من و بگی که میدونستی که من از اول آدم آنرمال و غیرمتعادلی بودم که اصلاْ سر سازگاری نداشتم و تو بهمه می گفتی ولی کو گوش شنوا؟
برای من یافتن فرصتی برای این شروع مثل آب خوردنه و هیچوقت واسم دیر نیست. کافیه استارت بزنم تا نیم ساعته به مقصدم برسم. نیازی نیست سالها طی طریق کنم.
دعا کن فرج حاصل بشه. فکر کن چقدر جالب میشد اگه توی آخرین دیدارمون مثل فیلمهای اکشن دراماتیک برگردی بگی:
شهراااااااااااااااااااام منتظرت می مونم تا برگردی ی ی ی ی ی ی ی................
و اونوقت منهم درحالیکه با گوشه پیرهن راه راهم از پشت شیشه اشکم رو پاک میکنم و با فشار دارم قوطی کمپوتهایی که برا ملاقاتم آورده بودی له میکنم گوشی از دستم می افته و کشان کشان توسط سربازها و همراهی و نوازش باتوم به سرم راهی ویلای انفرادی خودم میشدم.
حییف که نمیشه ولی اگه بشه چی میشه.(پی نوشت *)
راستی تعجب نکردی که برای اولین بار این وبلاگ رنگ و بوی سیاسی به خودش گرفته. شاید هم از این ببعد ادامه داشته باشه شاید هم نه.
فکر می کنم دوستای وبلاگی دیگه خسته شدند از حرفهای کلیشه ای من. ولی من کلی حرف نگفته توی دلم هست که یه جایی باید خالیشون کنم.
کاش شهرمون لوله کشی آب و فاضلاب نداشت تا منهم مثل ایام صدرالاسلام شبها سرم رو مثل یکی از حضرات توی چاه فرو بکنم و بدون ترس از ایجاد مزاحمت فریاد جانانه ای بکشم. آخه یه بار بالا پشت بوم ساختمون سه طبقه مون فریاد کشیدم چند دقیقه بعد ۱۱۰ از پشت آیفون صابخونه رو می خواست.
ببینیم تا بعد چه می شود!!
پی نوشت *:
یکی یه روزی کنار دریا یه کاسه ماست گرفته بود دستش و با قاشق ماست رو به آب میریخت و بهم میزد. می پرسند چرا اینکار رو میکنی ؟ میگه میخوام یه دریا آبدوغ درست کنم. میگند آخه نمیشه!! یارو میگه خودم هم میدونم نمی شه ولی اگه بشه چی میشه!!!

