تبليغاتX
سیزدهم مرداد هشتاد و چهار

اینروزها درگیر نوشتن پایان نامه ام هستم. حکایت من شده روایت بیچاره بز دم ذبح که بفکر جونش هست و قصاب دنبال پیه و دنبه میگرده.

دارم تحقیق میکنم تا بلکه حلقه گم شده روابط جمهوری ایران و جمهوری آذربایجان رو پیدا کنم و بهم جوش بدم شاید از شدت واگرایی کاسته بشه و بر روند همگرایی بین دو ملت دوست و برادر شیعه ای افزوده بشه که متاسفانه اینروزها میخوان سر به تن همدیگه نباشه. اینروزها شونه هام بشدت درد میکنه بخاطر این مسئولیتی که بردوش گرفته ام.

باید اقرار کنم که توی چند روز گذشته نه تنها تو رو بلکه خودمو هم فراموش کرده بودم. بد جوری گیر سه پیچ داده شده ام که این طوق لعنت رو هرچه سریعتر از گردنم باز کنم. تازه این یکسری عملیات مقدماتی برای یه شروع دیگه است. شاید هم ادامه تحصیل در یه جای دیگه (اون ورها)

مراسمات سیزده آبان و ... سونامی های رنگی اعم از سبز و قهوه ای و ... بعد از انتخابات هم که شده قوز بالا قوز فکری برام. نه کاری میتونم بکنم و نه اینکه میتونم بیخیال بشم. البته قابل ذکر اینکه من نه هوادار م.ح.م هستم و نه طرفدار م.ا.ن

تنها چیزی که منو به حمایت قلبی از این جوونها مشتاق میکنه اینه که خدا رو شکر بعده ۲۵۰۰ سال یه کسی توی این مملکت پیدا شد بدون ترس حرف دلش رو بزنه و پاش وایسته و دفعه بعد بلندتر بگه تا همه بشنوند.

دیشب داشتم عکسهای تظاهرات رو می دیدم. یه دختری با روبند نازک روی صورتش که پستی و بلندیهای دماغ و و گونه هاش از زیر اون معلوم بود پلاکارد خطرناکی دستش گرفته بود. جالب اینکه یه لحظه کوپ کردم. فکر کردم عکس توست. فرمت صورتش حالت شونه کردن موهاش مدل مقنعه چشمها و ابروها و ...

شاید دو سه دقیقه طول کشید تا به خودم بقبولونم که اشتباه کرده ام. شاید هم راسته راست باشه.

در اینکه در مقابله با من «بیرحم ظالم دیکتاتور خودخواه فاشیست تمامیت خواه مستبد ....» یه دختر با دل و جراتی شبیه ژاندارک بودی هیچوقت شک نداشتم.

اما اینکه بخواهی در مقابل یه سیستم توتالیتر بایستی و حرفت رو بزنی (البته با این فرض که اون عکس خود خودت باشی) برام پدیده جالبی هست.

داشتم به این فکر می کردم اگه تهران بودم موضع تو در برابر تحلیل های من چی بود؟

یادته ایام شروع نامزدیمون که دقیقا مصادف با انتخابات بود بجای اینکه راجع به جهازیه و تالار و میزان مهریه و رنگ لباس و و یا خورش مورد علاقه ... بحث کنیم چقدر در مورد لزوم رای دادن به ا.ن و تبرأ جستن از ه.ر با هم مشاجره کردیم.

شاید هم اون پیش بینی های ناخودآگاه من در مورد نتیجه انتخابات برای تو اولین شکست سیاسی تداعی شده بود که مقدمه ای برای کم آوردنت در مقابل من محسوبش کرده بودی و بعدها با یه حمله گازانبری طومار منو درهم پیچیدی و اونجوری دق دلیش سرم خالی شد. مهم نیست. همیشه شکستهای کوچک مقدمه پیروزیهای بزرگ هست. و تو پیروز این میدان شدی.

راستی توی کانال Show TV سریال Bu Kalp Seni Unutur Mu رو تماشا میکنی؟

یه سریال عشقی ـ سیاسی مربوط به زندانیان سیاسی سالهای ۸۰ و ۹۰ ترکیه.

توی قسمت اخیر پسره بخاطر اینکه تلافی بیمهری های نامزدش رو از خودش و ایشون دربیاره کاری کرد که از زندان جهنمی «دیاربکر» سر دربیاره. شاید بخاطر اینکه دلش آروم بگیره و یا اینکه یه چیزی رو ثابت کنه.

خلاصه اینکه اشک من حسابی دراومد. یادمه آخرین باری که گریه کرده بودم شهریور ۸۵ در حضور تو و در التماس به تو بود.

خدا رو چه دیدی شاید منهم زدم به سیم آخر. اونهم از اون نوع سیمهای آخری که خودت خوب دیدی و بهتر از همه میشناسی.

اغراق نمی کنم. ۲۰درصد بخاطر تو ۱۰درصد بخاطر خودم ۵درصد بخاطر دیگران

و بقیه فقط بخاطر اون هم سن و سالایی که خونم از خون اونها رنگینتر نیست و این روزها وصیتنامه شون توی جیب بغلشونه و جونشون کف دستشون و به شدت نوربالا می زنند.

اونهایی که وقتی میخوان صبح از خونه شون بزنند بیرون و برند سر کار یا دانشگاه مراسمی شبیه «حجة الوداع» و «دیدار به قیامت» با خانواده شون اجرا میکنند و وقتی به خونه برمیگردند حس «نلسون ماندلایی» توی ذره ذره وجودشون موج میزنه.

میدونی چرا تصمیم دارم این تصمیم رو بگیرم و عملی کنم؟ شاید اینکه اینطوری راحتر و تضمینی و با صرفه جویی در وقت و زمان از دست من میتونی خلاص بشی.

شاید بخاطر اینکه اگه لازم شد اونجایی که به بازماندگان مدال میدن و بزرگداشت برگزار میکنند تو هم بهم (استثنائا و موقتاْ) افتخار کنی و پشت تریبون بری و مصاحبه کنی

و یه جایی دیگه که دیدی اوضاع مساعد نیست بهونه ای بکنی برای خلاصی از شرُ من و بگی که میدونستی که من از اول آدم آنرمال و غیرمتعادلی بودم که اصلاْ سر سازگاری نداشتم و تو بهمه می گفتی ولی کو گوش شنوا؟

برای من یافتن فرصتی برای این شروع مثل آب خوردنه و هیچوقت واسم دیر نیست. کافیه استارت بزنم تا نیم ساعته به مقصدم برسم. نیازی نیست سالها طی طریق کنم.

دعا کن فرج حاصل بشه. فکر کن چقدر جالب میشد اگه توی آخرین دیدارمون مثل فیلمهای اکشن دراماتیک برگردی بگی:

شهراااااااااااااااااااام منتظرت می مونم تا برگردی ی ی ی ی ی ی ی................

و اونوقت منهم درحالیکه با گوشه پیرهن راه راهم از پشت شیشه اشکم رو پاک میکنم و با فشار دارم قوطی کمپوتهایی که برا ملاقاتم آورده بودی له میکنم گوشی از دستم می افته و کشان کشان توسط سربازها و همراهی و نوازش باتوم به سرم راهی ویلای انفرادی خودم میشدم.

حییف که نمیشه ولی اگه بشه چی میشه.(پی نوشت *) 

راستی تعجب نکردی که برای اولین بار این وبلاگ رنگ و بوی سیاسی به خودش گرفته. شاید هم از این ببعد ادامه داشته باشه شاید هم نه.

فکر می کنم دوستای وبلاگی دیگه خسته شدند از حرفهای کلیشه ای من. ولی من کلی حرف نگفته توی دلم هست که یه جایی باید خالیشون کنم.

کاش شهرمون لوله کشی آب و فاضلاب نداشت تا منهم مثل ایام صدرالاسلام شبها سرم رو مثل یکی از حضرات توی چاه فرو بکنم و بدون ترس از ایجاد مزاحمت فریاد جانانه ای بکشم. آخه یه بار بالا پشت بوم ساختمون سه طبقه مون فریاد کشیدم چند دقیقه بعد ۱۱۰ از پشت آیفون صابخونه رو می خواست.

ببینیم تا بعد چه می شود!!

 

پی نوشت *:

یکی یه روزی کنار دریا یه کاسه ماست گرفته بود دستش و با قاشق ماست رو به آب میریخت و بهم میزد. می پرسند چرا اینکار رو میکنی ؟ میگه میخوام یه دریا آبدوغ درست کنم. میگند آخه نمیشه!! یارو میگه خودم هم میدونم نمی شه ولی اگه بشه چی میشه!!!

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |

هرچقدر راهمون از هم جدا باشه. بالاخره بايد يه روزي به نقطه آغازمون دوباره برگرديم. هرچقدر هم رومون رو از همديگه برگردونيم بالاخره بايد يه جايي چشم توي چشم هم بدوزيم.

اين يه قانونه.

مي بيني چه روزهاي سختي در انتظارمون هست؟

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:43 بعد از ظهر |

مي بيني همسر عزيزم. حرفها و طرز فكر و نگاه من براي همه، بجز تو اونقدر مهم هست كه با اندكي تغيير و تعلل و تحول، سريعاً داد همه درمياد كه:

" آهاي چيكار داري مي كني؟".كاري كه تو هيچوقت توي اين مدت نكردي و ايرادي ازم نگرفتي (البته چرا؟ اگه اشتباه نكنم يكي دوبار: يكي رنگ پيرهنم و ديگري طرز مسواك زدن خشونت بارم).

الان كه داشتم نظرات دوستان رو مي خوندم انتقادات خانم گل رز را ديدم كه كاملاً بجا بود. كاش تو هم اينقدر نكته سنج بودي!!

اما دوست عزیز خانم گل رز:

ممنون از شما
می دونم چون اول کاری این جمله رو خوندید اونقدر آتیشی شدید که دیگه ادامه نداده اید.حق دارید. این یه واقعیت تلخه. البته يه چيزي رو فراموش كرديد. اگه مي خواهيد به اشتباه فاحش همگان دچار نشيد باید بین ""مردونگی"" و ""نرینه گی"" تفاوت قائل بشيد. همون كلمه اي كه از به ابتذال كشيده شدنش شاكي شديد.

دوست عزيز: بنظر شما توی این دوره زمونه آمار مردان و صاحبان مردونگی به عدد سه رقمی میرسه یا نه؟

فکر نمیکنم. من كه خودمو جزو افراد داراي خصايل مردانگي بشمار نميارم. آخه مرد بودن خيلي سخته. با كمترين اشتباه يه مرد نامرد ميشه. و نامردي خيلي انگ افتضاحيه. آدم بميره بهتر از اينه كه لقب نامردي بهش بخوره.

اين قضيه براي من تكراري هست. اتفاقاً يه بار همسرم بخاطر اينكه پول كافي همراهم نداشتم تا هزينه ويزيت دكترم رو بدم و بهمين خاطر ترجيح مي دادم توي تب ۴۰درجه بسوزم با كنايه بهم گفت: ""تو مرد نيستي چون پول توي جيبت نداري ...."" و خلاصه اونوقتها كلي بگومگوي فلسفي و درك مطلب و  ساختار شناسي و .... باهم كرديم. بنده خدا اون هم گناهي نداشت. هنوز نمي دونست مرد به كي ميگند.

توضيحاً اينكه اون جمله ای هم که نوشته بودم و شما شاكي شديد برگرفته از مضمون یه اس ام اس بود و خودتون هم که خوب می دونید اینروزها پیامکها جریان سیال فرهنگ جاری و طرز فکر جامعه امروز ما هستند. """ تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها"".

بنظر من بايد كلمه "مرد" رو از واژگان فارسي حذف كنند. كاري كه من الان ميخوام توي متن بكنم. ولي به اصل جمله دست نمي زنم. آخه اون جمله كه از من نيست. گيريم كه من حذفش كردم بقيه كه هر روز با اين فكر بلند ميشند و با اين رويا به خواب ميرند رو ميخواهيد چيكار كنيد؟
شما حق دارید. باید هم توی این وبلاگ انتظار خوندن همچین جمله ای رو نداشته باشین. آخه اینجا سر گذر شیش متری محمود کله و سیا پلنگ نیست که اینجور مزخرفات نوشته بشه.
ولی قبول کنید این یه حقیقته. و حقیقت رو نمیشه کاریش کرد.هرچند من و شما و امثال ما قبولش نكنند و يا ردش كنند.
اصل مردونگی توی پیچ و خم زندگیهای امروزی خیلی وقته كه طاقه پیچ و لابلا شده. اینروزها اعتبار زنونگی بیشتر از چکهای تضمینی صندوق قوامین و بسیجیان و اعتبار همین چکها بیشتر از ادعای مردونگی هست. خود مردونگی به کنار.

دوست عزيز اگه هنوز فكر مي كنيد من دارم اشتباه مي كنم قبول زحمت كنيد يه بار ديگه مطالب وبلاگ منو بخونيد تا بيشتر با خصوصيات من آشنا بشيد. لطفاً

جهت راهنمايي:گوشهاي پر من و تو

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

تقصير تو نيست. چون اين اصل رو بهت تحميل كرده اند و توي مغزت حك كرده اند:

"هيچ آقایی قابل اعتماد نيست. ...........

چون يه خانم ممكنه آقایی رو به هزار دليل و خاطر بخواد. اما يه آقا مطمئناً هزار تا خانم رو فقط به يك دليل و خاطر ميخواد. ........."

شكر خدا كه دور و برت هم كم نيست چنين آقایانی و شاید بخاطر اعتقادت به همين اصل بود كه وقتي پاپيچت شدم و پام روتوي يك كفش كرده ام كه ""يا تو  يا هيچكس""، فكر كردي دارم دروغ ميگم يا منظوري دارم و ....

و از سویی همه دچار اين سوء تفاهم شده اند كه حتماً يه جاي كارم ايرادي هست كه اگه تو هم از دستم پر بزني، ديگه يالقوز مي مونم. بهمين خاطر هست كه اصرار بيخود دارم و به هر كاري تن ميدم.

اميدوارم تو يكي هنوز دچار اين توهم نشده باشي. و اگر شده اي برات متاسفم. براي اثبات اينكه من اينقدري كه تو فكرميكني بي دست و پا نيستم و اگه جراتش رو داري، ميتوني واسه امتحان هم كه شده از طريق دادگاه يه اجازه ازدواج مجدد بهم بدي تا ظرف 24 ساعت بهت نشون بدم كيا هر شب با روياي همسري من به رختخوابشون ميرند و صبح تا شب دست و پا ميزنند واسه اينكه جلب توجه كنند و در حسرت اينكه من بهشون نيم نگاهي بكنم. دخترايي كه توي ــ كمال و منال و جمال ـــ  هيچي كم ندارند.

تو كه تا حالا هر روشي رو امتحان كرده اي مي توني اينو هم امتحان كني!!.

 اگه تو بخوايي حاضرم به اين يكي هم تن بدم.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 6:1 بعد از ظهر |
وقتی خاطره جای حضور رو میگیره دیگه هیچ میلی به دیدار مجدد توی آدم نمی مونه.

من به همین خاطراتمون دلخوشم.

اگه می خوایی همین یه چیز مونده از تو برام رو هم ازم بگیری دست بکار شو.

آخرین ضربه رو محکمتر بزن.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:2 قبل از ظهر |

بالاخره اونی که نباید میشد ناخواسته شد!!

نترس تصمیم کبرای خودمو نمیگم.

بالاخره امروز صبح موقعی که سراسیمه بدلیل عقب نکشیدن ساعت یکساعت زودتر بیدار شدم و بیخبر از همه جا مسیر ۴۰ ثانیه ای منزل تامحل دفترم را بدو رو طی الطریق کردم و سپس فهمیدم قضیه از چه قرار است تازه فهمیدم که::

بععععععله. ماهم دچار روزمره گی شدیم.

پس کو اونهمه افاده و پرستیژم. منی که توی تهران اجازه نمی دادم تکرار بشم. شعار میدادم که سپری کردن لحظاتم رو بدلخواه خودم تعیین می کنم (و البته بیشتر هم همینجوری بود) الان یکسال و خورده ای هست تکرار بیهوده میشم. البته تازه امروز صبح خبردار شدم.

راستی تو چندسالته؟ حتماْ پیر شدی نه؟ آخه تو از اول تکرار مکررات بودی

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 2:4 قبل از ظهر |

اینروزها اونقدر از تو دور شده ام که مجبورم برای اینکه بتونم ببینمت باید چشمهامو ببندم.

(به نقل از وبلاگ یکی از دوستان)

baharak mehrdel

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 6:33 بعد از ظهر |

بنظر تو برای این اتفاقاتی که توی این مدت برامون رخ داده چه اسمی مناسبتر است؟

حکمت؟

مصلحت؟

قسمت؟

نعمت؟

نقمت؟

ولی هرچی باشه کار خدا نیست!! مگه اینکه ایشون توی پروژه من و تو، یه زمانی یه جای کار از دستش دررفته که حال نمیشه سرو تهش رو هم آورد، و ما حالا می خواهیم این جریان رو ماستمالی کنیم و توجیه!!

حالا که اینطور نیست پس باید کجا دنبال پرتقال فروش باشیم؟ شاید خودمون پرتقال فروش هستیم که دنبالشیم؟

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 5:38 بعد از ظهر |

بیش از یکسال هست که نه صدات رو شنیدم و نه قیافه ات رو دیدم.

بهمین خاطر نمیدونم اگه دوباره ببینمت دوباره ضربان قلبم بالا میره و احساساتی میشم یا نه؟

باید منتظر بمونم تا ببینم.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 11:55 بعد از ظهر |

الان فکر می کنم حدوداْ بیست روزی میشه که از سیزده مرداد گذشته. همه تعجب می کنند که توی این مدت کجا بودم و چیکار می کردم و چرا هیچ پست و مطلبی نذاشتم. البته شاید برای خیلی ها مهم باشه. ولی مطمئنم که دیگه اصلاْ برا تو مهم نیست.

من توی این مدت سعی می کردم یه متنی رو حفظ کنم تا اگه روزی توی این چندوقت آینده باهات روبرو شدم و اگه جسارتش رو داشتم واست دکلمه کنم و بجای حرف دلم تحویلت بدم. ولی متاسفانه نتونستم حفظ کنم و فقط وقتی به آهنگی که محسن چاوشی خونده گوش می کنم می تونم زمزمه کنم:

گریه هامو پس می گیرم ، دروغات هم مال خودت
دیگه نمی ذارم منو بکشی دنبال خودت
تو برزخت نمی مونم ، من دیگه از پیشت میرم
جهنمو پست میدم ، بهشتمو پس می گیرم

نمی ذارم جون بگیری دوباره باز تو قلب من
نمیذارم قد بکشی، سایه کنی رو قلب من
اسیر دستات نمی شم ، بازیچه ی پات نمیشم
من دیگه تو سکوت آه واسه تو فریاد نمیشم

میرم فراموش می کنم واسه همیشه اسم تو
از قفست پر می کشم که بشکنه طلسم تو
آره منو بازی دادی ، قبول دارم ساده بودم
راهی نداشتم که برم، تو دامت افتاده بودم.......

می بینی هرچی کار سخت توی دنیا هست برای منه. حتی ازبر کردن دوسه خط شعر واسه خاطر تو

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 8:2 بعد از ظهر |

چند وقت پیش از حس غریبم نسبت به روزهای آینده برات نوشتم. این وهم ناخوشایند روز به روز داره بیشتر میشه. اون اراده ای که هیچوقت توی این مدت دوست نداشتم بهم دست بده لحظه به لحظه داره توی وجودم ریشه میگیره.

نمی دونم چرا اینروزها همه چیز زنجیروار داره یه چیزی رو بهم القاء می کنه. داشتم از آهنگهای «محسن چاوشي» به تراک «سه شنبه ها» گوش می کردم:

عزيزم يادت مياد سه شنبه ها

پا به پاي هم ميرفتيم تا کجا

کوچه هاي خلوتو يادت مياد

اون همه صداقتو يادت مياد

عزيزم يادت مياد که گريه هات

چه جوري آتيش به جون من مي زد

نمي شد بهت بگم دوست دارم

تا مي خواستم زبونم بند مي اومد

کوچه هاي خلوتو قدم زدن

توي هفته هاي تلخ و بي صدا

حالا روزا همشون سه شنبه اند

لعنت خدا به اين سه شنبه ها

ناخودآگاه بسرم زد که یه نگاهی به تقویم بندازم. روز سیزده مرداد هشتاد و هشت هم دقیقاْ سه شنبه هست. عجب اتفاق نامیمون و نامبارکی.

خدایا با این توهماتی که اینروزها توی سرم میگذره چه اتفاقی قراره روز سه شنبه بیفته؟ 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |

من هنوز نمی دونم شک بین رکعت سه و چهار نماز رو باطل میکنه یا نه؟ با اینکه دهها بار توی مصاحبه های تخصصی استخدام شرکت کرده ام. اما توی دنیای نیمه منطقی خودمون حتماْ اینو قبول داری که یک کار ۹۹٪ تموم شده رو یه شک کوچیک می تونه منتفی کنه. من الان اینروزها دارم روی یک امر قطعی به نتیجه میرسم و می خوام یه کار بزرگ رو حداکثر تا سیزده مرداد امسال تموم کنم. ولی یه شک کوچیک هنوز توی دلم هست و اونهم اینکه هنوز احتمال یک در میلیارد میدم که توی اون ته مه های دلت هنوز نسبت به من علاقه داری.

اگه اینجوری باشه و من بخوام اون تصمیم کبرای خودمو عملی کنم می ترسم فردا پس فردا نفرین تو شامل حال من بشه و متهم بشم به اینکه این من بودم که تورو نمی خواستم و زیر سرم بلند شد که تورو پس زدم و یکی دیگه بهتر از تو رو وارد زندگی خودم کردم.

خودت بهتر می تونی که همچنین حسی می تونه منو تا حد خودکشی پیش ببره. پس بیا و یه کاری کن. نهایت نفرت خودت از منو بهم ثابت کن. اونهم به زبان خودم تا راحتتر بفهمم و پروژه آزادی خودم و خودت رو چشم بسته استارت بزنم.

اگه تا سیزده مرداد امسال نتونیم یه کاری بکنیم دوباره با تاخیر یکساله مواجه خواهیم شد. بالاخره این نقطه باید یه جایی و یه زمانی به انتهای جمله مشترکمون گذاشته بشه. چه امروز چه فردا چه ده سال دیگه!! 

خود دانی

"mehrdel"

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |

امروز مطلب خاصی واسه نوشتن نداشتم. همون جمله معروف که میگه: « کسی که زمانی تمام بهونه ام بود برای نوشتنم امروز بهانه ای شده برای ننوشتم» دوباره در مورد من صدق کرده. بهمین خاطر برگشتم و پستهای قبلی رو دوباره از اول خوندم.

اسفند ۸۶ یه پست داشتم بنام«عزیزم روز میلادت مبارک» که دوباره خوندنش حال منو منقلب کرد. برای لحظاتی منو وادار کرد در مورد خودم فکر کنم. کاری که ماههاست یادم رفته بود انجام بدم.

یه واقعیت تلخ:

امروز و توی این لحظات که داریم به سالگرد تولد سیزده مردادی مون نزدیک میشیم دارم احساس می کنم نفسهای طفل نیمه جونمون به شمارش افتاده و حالت احتضار دیگه خیلی جدی شده. دیگه احساس میکنم واقعاْ دیگه ایندفعه سیزده مرداد روز عزا اعلام بشه.

بهمین خاطر سعی میکنم توی این مدت اندک تا میتونم از تو بنویسم. شاید بعد از سیزده مرداد هشتاد و هشت اجازه این کار رو نداشته باشم.

baharak mehrdel

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 10:16 بعد از ظهر |

من نه پدر هستم و نه شوهر

ولی این اجازه رو دارم که به همه پدران مهربان و همچنین همسران دلسوزشان که چهارچشمی مواظب و مراقب خورد و خوراک شوهرانشون هستند تبریک مضاعف بگم. مطمئناْ طبق معمول به کلکسیون لباس زیر و اسپری زیربغل و جوراب آقایان اقلام جدید علاوه بر خریدهای سال قبل (البته با مارکهای جدید) اضافه شده و این امر کلی آقایون رو خوشحال کرده که چقدر واسه زن زندگیشون مهم هستند.

اگه تو هم تا حالا واسه من کادو نخریدی و نمیخری علتش اینه که خوب میدونی آدم صرفه جویی هستم و یه چیزی رو سالهای متمادی و بادقت و وسواس استفاده میکنم. بهمین خاطر تا حالا اسراف نکردی و هزینه این کادوهای بیخودی رو اختصاص داده ای واسه کارهای مهمتر.

ازت ممنوم که بفکر من هستی.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

"من فردا در راهپیمایی شرکت میکنم.شاید راهپیمایی فردا به خشونت کشیده بشه. شاید من یکی از کسانی باشم که قراره کشته بشم. دارم تمام آهنگهای زیبایی رو که تو عمرم شنیدم دوباره گوش میدم.حتی میخوام چند تا آهنگ لوس آنجلسی بذارم و برقصم. همیشه دلم میخواست ابروهام رو تا جایی که میشه نازک کنم. آره، فردا قبل از این که برم یه سری به آرایشگاه هم میزنم! چند تا سکانس محشر تو فیلم هامون هست، اون رو هم باید ببینم. یه سری به کتابخونه ام باید بزنم، شعرهای فروغ و شاملو ارزش خوندن دوباره رو دارن. آلبوم عکسهای خانوادگی رو هم باید بشینم و از اول ببینم. دوستام، به اونها هم باید زنگ بزنم و ازشون خداحافظی کنم. از مال دنیا فقط دو تا کتابخونه دارم که به خانواده ام سپردم که کتابها رو به کی بدن. دو واحد دیگه دارم تا مدرک لیسانسم رو بگیرم، ولی گور پدر مدرک. ذهنم حسابی مغشوشه. این جملات پراکنده رو برای نسل بعد نوشتم تا بدونن ما جو زده و احساساتی نبودیم.برای اینکه بدونن برای بهتر شدن زندگیشون هر کاری که از دستمون برمیومد انجام دادیم..".(نویسنده: "گمنام" روی اینترنت)

 

این جملاتی که خوندی مربوط به وصیت یه دختر (در واقع یه شیر زن ایرانی) بود که روز قبل از تظاهرات 25 خرداد 88 تهران نوشته بود. لینک اونو یکی از دوستانم توی فیس بوک روی صفحه اختصاصی من گذاشته بود. هرچند دیر بدستم رسید ولی حیف دونستم اگه اونو توی وبلاگم ثبت نکنم. شاید فکر کنی دارم کار سیاسی می کنم که ضد رژیمه.

نه.

هنگامی که داشتم برای دهمین بار جملات اونو توی مغزم مرور میکردم حسرت میخوردم واسه خودم. به اینکه چقدر دوست داشتم منهم کاش همچنین همسری داشتم و چقدر غبطه می خورم به کسی که قراره با همچین دختری (اگه تا حالا زنده مونده باشه) ازدواج کنه.

یه لحظه خنده ام گرفت!! می دونی به چی؟

یادم افتاد یه زمانی توی یکی از محفلهای فامیلی توی خونه شما که منهم حضور داشتم، توی چهار دیواری اختصاصی شما، توی پایتخت کشوری با 60 میلیون ایرانی متنفر از اسرائیل و یهودیان صهیونیست، توی یک جمع خانوادگی وقتی از اقدامات نازیهای آلمانی در جنگ جهانی دوم در جمع آوری یهودیان مفت خور و رباخور توی اردوگاههای بیگاری اجباری حمایت کردم و اون به نفع امروز بشریت قلمداد کردم و گفتم اگه به اونها فرصت داده می شد نه تنها فلسطین بلکه کل دنیا رو  اشغال می کردند و ....  بلافاصله با اخطار تحقیرانه پدرت مواجه شدم که: "داری حرف گنده تر از دهنت می زنی!! کسی می شنوه و اسباب دردسر برات میشه. چیکار به این کارها داری!! سرت رو بنداز پائین و زندگیت را بکن و ..."

حالا فکر می کنم که اگه امروز کنارم بودی و می خواستم اینروزها که هر بقال و چقالی داره راجع به اوضاع سیاسی ایران و انتخابات افاده فیض میکنه، منهم نظر سیاسی خودمو بعنوان کارشناس ارشد سیاسی دانشگاهی ابراز کنم، خودیها چه بلایی سر من می آوردند!!

کاش بجای علوم سیاسی می رفتم کاردانی امور تربیتی و مشاوره خانواده از دانشگاه پیام نور واحد دوققوزآباد می گرفتم. حداقل الان وضعم بهتر از این بود و یه دکه مشاوره راه می انداختم و از زوجهای خواهان طلاق پول می گرفتم تا تشویقشون کنم عمراً جفت پاشون رو از یه لنگه کفش درنیارند و پوز همسرشون رو ....

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |

یه وجه مشترک دیگه پیدا کردم بین خودمون: ناتوانی در فراموش کردن.

من نمی تونم اندک خاطرات شیرینی که با اندک امکاناتم برات ساختم فراموش کنم و تو رو با یکی دیگه، حتی یکی بهتر از تو، جایگزین کنم.

تو نمی تونی کوهی از خاطرات بدی که خودت یه پای ثابت اون بودی و بارها هم هشدار من در مورد مسئولیتت در قبال اون رخدادها را رو نشنیده گرفتی، فراموش کنی.

بارها اعلام آمادگی کرده ای به اینکه: «حاضری با هر کسی باشی بجز من».

زیاد مهم نیست. چون بهرحال من زودتر از تو به مرحله فراموشی میرسم و بالاخره مجبور میشم رخت خواب تنهایی ام رو با یکی نازتر، مهربونتر، وفادارتر،و.... از تو شریک بشم و تو رو به دست روزگار بی مروت برای انتقامم بسپرم و دورادور شاهد عذاب ابدی تو باشم. آخه تغاس دنیا که به آخرت نمونده. 

ولی تو چی؟

چقدر مطمئنی؟

شاید طرف آینده تو پولدارتر از من باشه! خوش چهره باشه! دکتر باشه! شیک پوش و اهل پارتی های باکلاس باشه، بچه اصیل شمال تهرون باشه و شهرستانی بازی در نیاره، از اون عاشقهای تیپ لوس آنجلسی و بالیوودی باشه، .... باشه!!!!

بدون لهجه حرف بزنه و مثل مسلسل واژه های قربون تصدق توخالی و ریاکارانه نثار عزیزات بکنه و توی دلشون برا خودش جا باز کنه، اونقدر که تورو در حاشیه قرار بده و آخرش هم که با یه تقی به توقی تورو ......

ولی آیا مثل من حاضره هر شب پشتبند سلام، دستت رو  ببوسه، ازت حتی یه لیوان آب هم نخواد با این فکر که ممکنه زحمتت بشه. ازت بچه نخواد با این ترس که ممکنه با احتمال یک در میلیون، سر زا تو رو ازش بگیره.  ازت .... نخواد به این خاطر که نکنه.....

آیا بنظرت می تونی این شروط رو هم توی قباله المثنی نکاحت برای طرف جدیدت بیاری و ملزم به اجراش بکنی؟

تو کجای کاری و من کجای کار؟

بهارک: تو به همه چیز فکر میکنی بجز من.

من به هیچ چیز فکر نمی کنم بجز تو.

 

  

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 9:41 بعد از ظهر |

شهرام جان تولدت مبارک. ایشالا ۱۳ (سیزده) سال به این سالها. امیدوارم همه روزهات مثل امروزت باشه......

 

امروز روز تولدم بود. نهم تیر. همه بهم تبریک گفتند بجز تو. حتی مراجعه کنندگان به دفتر کارم نیز این دین خودشون رو ادا کردند و البته معرفتشون بهم ثابت شد. البته تو نه بی معرفتی و نه بی ادب. بلکه فقط هیچوقت فرصت این کار رو پیدا نکردی با اینکه برای یک سالروز تولدم در کنارم بودی و یه کادوی چهل هزار تومنی برام خریدی و انداختی گوشه اتاقم. بعدها هم که فرصت و امکان تبریک برات پیش نیومد. با اینکه می دونستم چقدر برات این کار مهم بود ولی نخواستی یا نتونستی یا روت نشد. بخاطر اینکه فکر کردی اگه اینکار رو بکنی منت کشی می شه یا من پر رو میشم یا زودی میخوام دوباره پسرخاله بشم..

بهمین خاطر و برای اولین بار این پست رو به نیابت از تو برا خودم نوشتم شاید یه مقدار از این عذاب وجدانت (البته فکر میکنم) در قبال من کاسته بشه. یادت باشه من در بحرانی ترین زمان در سالروز تولدت (پارسال) با اینکه یکماه بیشتر نبود از زندان بیرون اومده بودم و تولد امسالت رو بنحوی بهت حالی کردم که قصد تبریک گفتنش رو دارم. ولی تو................

باشه زیاد مهم نیست اگه دنیا دار مکافاته ما همه همونی رو درو می کنیم که کاشته ایم.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 8:18 بعد از ظهر |

اینروزها که بازار سنجی تلفنی و اینترنتی و حضوری و .... داغ و و توی بورس هست منهم گفتم از قافله عقب نمونم و ترتیب یک نظرسنجی بدم. البته نه در مورد انتخابات و یا عملکرد کاندیداها و لزوم پیشگیری از اغتشاشات عده ای بظاهر منافق و ایادی استکبار ملعون خارجی و ... بلکه در مورد درجه احساس خوشبختی ببن زوجهای جوان. بلکه به این امید که بتونم رتبه خودم رو در بین این خیل عظیم نالان مشخص کنم. یک سری سوالات طراحی کردم که به ترتیب زیر هست:

- آیا همسرتان را بعنوان مهمترین و با ارزش ترین فرد زندگیتان بحساب می آورید؟

- آیا تاکنون اقدامی برای پیشرفت تحصیلی و ارتقای جایگاه اجتماعی و شخصیتی همسرتان انجام داده اید؟

- آیا از ذائقه غذایی، تیپ لباس، موسیقی، فیلم و کتابها و یا رنگهای مورد علاقه همسرتان اطلاع دارید؟

- آیا کشوی میز اتاق همسرتان و دفترچه یادداشت و پیامهای کوتاه و لیست شماره های موبایلش را بصورت خلوتی چک می کنید؟

- آیا مخالف شرکت همسرتان در میهمانی های دوستانشان بصورت مجردی هستید؟

- از اینکه به زنگ های شما رد تماس بدهند ناراحت می شوید؟

- آیا از رفت و آمدهای بدون اطلاع قبلی همسرتان مشکوک شده اید؟

- اصولاً نگران آینده و سلامتی جسمی و روحی همسرتان هستید؟

- از اینکه همسرتان در محل کار یا اماکن عمومی نظیر تاکسی و ... با افراد غریبه و یا جنس مخالف همصحبت می شود، احساس حسادت و غیرت و ... می کنید؟

- از اینکه همسرتان نتواند بموقع اقساط معوقه خود را پرداخت نماید احساس نگرانی و دلواپسی کرده اید؟ 

- آیا شما همیشه در برقراری تماس تلفنی، پیشنهاد آشتی و موارد مشابه پیشقدم هستید؟

- آیا در انتخاب لوازم منزل یا لباس و ... حق تقدم انتخاب را به همسرتان می دهید؟

- از اینکه همسرتان مهمترین روز زندگی مشترکتان را با کادویی نظیر یه شاخه گل بهمراه ابراز کلی احساسات صادقانه خلاصه کنه خوشحال می شید و درکش می کنید؟

- آیا تابه حال مسئولیتی هرچند جزئی در زندگی مشترک برعهده گرفته و خود را شریک درانجام تعهدات همسرتان فرض کرده اید؟

- آیا حاضرید برای چند ثانیه بعنوان سنگ صبور به حرفهای همسرتان گوش کنید؟

- اگر روزی همسرتان را از دست بدهید، آیا آنروز پایان همه خوشیها و آغاز غصه و اندوه شما بحساب میاد؟

- آیا حاضرید اندک فداکاری در حق همسرتان انجام دهید و امیدوارش کنید؟ (در حد انداختن یک تف ناقابل جلوی پای ایشان تا بهش ثابت کنید هنوز برایتان وجود خارجی دارد)

- سوال آخر و مهم اینکه آیا اصلاً قد و قیافه همسرتان را بیاد میارید؟

- ....

- ....

- ....

 اگه میخواستم سوالات بیشتر بنویسم دیگه میرفت توی باقالی ها و اونوقت از ارزش علمی و تحقیقاتی و روانشناختی و جامعه شناختی کاسته میشد. جواب به همین تعداد هم میتونه میزان خوشبختی زوجهای جوان رو مشخص کنه. این سوالات رو از چند نفر پرسیدم که بزودی نتیجه رو اعلام میکنم. کلید سوالات هم به این ترتیبه که به ازای هر جواب (بله) یک امتیاز منفی و به ازای هر جواب (خیر) سه امتیاز مثبت تعلق میگیره.

نمیدونم چند مدت طول می کشه تا بقیه توی این آزمون شرکت کنند و امتیازبندی بشه. ولی از این بابت مطمئنم که تو و من حائز بالاترین امتیاز توی این آزمون هستیم.

تصور کن توی بلندگو اعلام میشه: « به این ترتیب خانم بهارک مهردل و آقای شهرام پیامی (یعنی و من و تو) خوشبخت ترین زوج حوزه آسیای میانه و قفقاز و همچنین خاورمیانه معرفی می شوند».

البته این امتیاز بندی تا زمانی معتبر هست که این پرسش نامه به چند زبان دیگه هم ترجمه و سایبر بشه تا سایر اقوام و ملل بتونند شرکت کنند و امتیاز بگیرند.

ولی بهرحال فعلاً من و تو نخستین و برترین  هستیم. خودت خوب میدونی که توی خیلی از مسایل من و تو مجبور شدیم توی فامیلهامون جزو اولین ها باشیم و شاید هم جزو اولین و آخرینها.

موقعش که شد یه لیستی از این «ترینها» رو در قالب جزوه الحاقی به کتاب گینس (کتاب رکورد دارها) چاپ و اضافه می کنیم.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 7:24 بعد از ظهر |

روز زن مبارک.

جمله ای کاملاْ شفاف و دارای بار معنایی معلوم و خطاب به همه زنان فداکار

با اجازه تو رو هم در مقام همسر خودم می خوام قاطی این لیست بلند بالای همسران فداکار بکنم و بهت تبریک بگم. ببخشید که بواسطه ترافیک کاری نتونستم خودم رو به بانک برسونم و مانند سایر مناسبتهای قبلی وجه ناقابلی رو به حسابتون واریز کنم. انشاالله در اولین فرصت.

 ناسلامتی تا امروز که مورخه ۲۴/۳/۸۸ و روز بزرگداشت زن هست در مقام همسر اینجانب (حالا اجباراْ یا اختیاراْ ) تشریف دارید. یادتون باشه فقط و فقط من می تونم این تبریک رو بهتون بگم. کسان دیگه نه این اجازه رو دارند و نه از صمیم قلب می تونند این تبریک رو بهتون نثار کنند حتی اگه عزیزترین کسانتون باشند که الان دور و برت رو گرفتند. مگه یه استثنا باشه و در قالب جملات تبریک روز زن بخواهند روز دختر رو بهت تبریک بگند یا روز خواهر و ...

 

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 9:37 بعد از ظهر |

توی این مدت من روزهای زیادی رو سپری کردم. در انواع و اقسام و رنگها و حالتهای مختلف. اما واسه یه روزی دریغ می خورم. می دونی چیه؟ دریغ از یه صبحی که برام شروع بشه و با یاد تو نباشه و دریغ از لحظه ای که بی یاد تو سپری بشه و دریغ از شبی که بی تو به پایان برسه.

 baharak mehrdel

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 5:29 بعد از ظهر |

من مردی از جنس آهن بودم که می خواستم تویی رو که زنی از جنس سنگ بودی شکل بدهم. توی فرهنگ ایرانی اعم از مدرن و سنتی این اصلاْ چیز بدی نیست چون اصل اول غرور مردونه هست. ولی هیچوقت فکر نمی کردم این فرآیند چقدر می تونه برای هردو طرف دردآور باشه. اونهایی که اینجوری فکر نمی کنند یا انکارش می کنند یه جای کارشون ایراد هست. شاید از جنس دیگه ای هستند!!

اما من

هنوزم بر این باورم که می تونم تورو تغییر بدم. چقدر این تفکر ابلهانه است. شاید بیش از حد به خودم امیدوارم و اعتماد بنفس دارم. اما حداقل برای خودم ثابت شده که دارم درست فکر می کنم و درست عمل می کنم. شاید دیگران اینطوری فکر نکنند.

کاش یکنفر هم به اندازه من اعتماد بنفس داشت که بتونه منو تغییر بده.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 0:46 قبل از ظهر |

یه زمانی با خودم می گفتم که:

وقتی یه دری رو می کوبم اونقدر ادامه میدم که آخرش باز بشه یا بشکنم و داخل بشم.

البته این مربوط به ایام جوانی و جهالتم بود.

الان دیگه این کار رو انجام نمیدم. بلکه به همون آروم کوبیدنم ادامه میدم و منتظر می مونم که در از لولا بپوسه و بیفته. اونوقت وارد میشم.

اینروزها دوره فرق کرده. اگه کسی بخواد به اون سیاق وارد جایی بشه می گیرند و چوب توی آستینش می کنند.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:35 بعد از ظهر |

چقدر خوب شد که عشق به تو چشمامم رو کور کرده والا مجبور بودم هر روز حقیقت کثیف زندگی رو تماشا کنم.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |

فرض کن:

من روز به روز دارم از خوشحالی و شدت خنده و بگو بخند با دوستام چاق و فربه میشم.

همه درآمد خودمو صرف  گشت و گذار و خوشگذرانی توی پارتی و مهمونی با دختر و پسرهای هم سن و سالمون میکنم.

دوری تو هیچ تاثیری توی روحیاتم نگذاشته و حتی سرحالتر از ایام نامزدیمون هستم.

تمام امورات زندگی ام بر طبق روالی عادی و حتی بهتر از گذشته جریان داره.

شبها سر راحت به بالشم می ذارم و خوابهای رنگی می بینم.

از اینکه تو رو توی این وضعیت بغرنج و بلاتکلیف قرار داده ام خیلی راضی و خوشبحالم.

دیگه حاضر نیستم برای یک لحظه روی تورو ببینم و حتی حاضر نیستم راجع به تو صحبت کنم.

فرض کن..........

.....................

با این تفاسیر هر جوری راحت هستی فکر کن و به خودت آرامش بده.

هرچند برای من خیلی مهمه که آرامش خاطر داشته باشی ولی برام مهم نیست راجع به من چی فکر می کنی.

مهم اینه که داری در مورد من اشتباه می کنی. حتی همین لحظه.

اینهایی که فرض کردی همه جزو محالاته

 

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |

نمی دونم سال ۸۸ چرا سال پرخبری شده.

هر چند روز یکبار یک پیام ازت بهم می رسه.

چند وقت پیش دعوت شدم و در شعبه اول دادگاه جزایی و ششصد تومن دیه پرداخت کردم پانصد به حساب فاطمه سادات حقی همون تلفنچی فضول کارا تلفن و صد تومن هم بحساب دولت جمهوری اسلامی بخاطر اهانتهایی که بخاطر همون زنه بهت کردم. نوش جونم. با کمال میل.

امروز هم یه خبر اومده که باید ۳۰ تومن فیش معوقه آبونمان موبایل ۰۹۱۲۶۹۰۳۰۱۸ (همون خطی که من برای خودم ولی سند به اسم تو خریدم و بعدها بدلایل نامعلومی قطعش کردی و سیم کارتش روی دستم باد کرد) رو پرداخت کنی. با این خط خاطراتی داشتم و حیفه مصادره بشه پس من تقبل می کنم. اینهم نوش جونم. با کمال میل

فردا پس فردا منتظرم حکم بیاد دنبالم که ده دوازده تا سکه معوقه رو ببرم تحویل بدم و الا.......(البته همش آماده است). اونهم نوش جونم و با کمال میل.

همش نوش جونم و جونشون.

پس تو چی؟

چرا از این نمد اعلاء نمی شه واسه تو کلاهی دست و پا کرد؟ ناسلامتی تو پای ثابت این قضیه هستی.  

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:31 بعد از ظهر |

دوباره از امروز صبح دلشوره داشتم. تا اینکه بالاخره صداش در اومد. ساعت ۲ بعداز ظهر دوباره سر و کله آقا ماموره پیدا شد. از اینکه چند ماهی بود چشمم به جمال حضرات نیروی انتظامی و دادگستری روشن نشده بود بدجوری احساس دلتنگی میکردم و کم کم داشت یادم می رفت که توی دهها دادگاه مختلف پرونده درحال رسیدگی و اجرا دارم.

بدجوری قلبم گرفته بود که نکنه خدای ناکرده آیت الله شاهرودی و پرسنل شریف قضایی منو از یاد بردند و دیگه سراغی ازم نمی گیرند. ولی دیدم که نه. بازم اشتباه کرده بودم. چون دوباره یه نامه جلب متهم به دادگاه انقلاب به دستم رسید. باید ظرف سه روز دوباره بیام تهران.

ولی هرچی فکر می کنم می بینم که آخرین باری که سر و کارمون با دادگاه بود راجع به فحاشی و دیه منشی شرکت تون بود که اونهم به ناحق فضولی کرد و جوابشو گرفت و امروز و فردا برگ اجرائیه اش بدستم برسه. نمی دونم چرا دوباره به دادگاه انقلاب احضار شده ام. آخه ما که الان هشت ماهی هست از آخرین ملاقاتمون می گذره. دوباره چی شده که باید به این شکل احضار بشم. نکنه دوباره وکیلت در ادامه پرونده سازی برای اثبات خشونت و لاابالی گری من و عسر و حرج معصومانه تو دست توی دست تبهکارانی گذاشته و برنامه مزاحمت و یا... برات تدارک دیده و صحنه رو جوری چیده که ردپای موجود ماموران رو صاف بیاره سراغ من.

بهرحال من آماده ام تا از خودم دفاع کنم.حتماْ می دونی که وقتی حق با من باشه چنان با صدای بلندی صحبت می کنم و فریاد می کشم که تن صدا گوش همه رو کر می کنه. و حتماْ دهها بار دیدی که چگونه قضات دادگستری و مامورا رو عقب عقب از دیوار صاف بالا بردم و همه شون رو سینه دیوار ردیف کردم و با مسلسل حرفهام به رگبار بستم و هیچ کاری نتونستند بکنند.

اما شاید هم این دفعه موفق بشی و یه برگ برنده از من بگیری. ولی یادت باشه که به هر برنده مسابقه ای کاپ میدند ولی قهرمان صداش نمی کنند.

بهرحال تا روز شنبه که برم و ببینم چه خبر هست صبر میکنم.

وعده دیدار ما روز شنبه ساعت ۹ صبح روبروی شعبه اول اجرای احکام مدنی دادسرای عمومی و انقلاب تهران واقع در خیابان آزادی نبش خوش

شاید قسمت این بود که اولین دیدارمون و دید و بازدید عیدمون توی سال ۸۸ در لابی دادگاه باشه.

من که از دیدار مجدد تو خوشحال میشم.

ولی تو رو نمی دونم. شاید یه چیز بتونه تورو خوشحال کنه. اگه یه دستبند به دست من بخوره. نه؟

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 8:50 بعد از ظهر |

تعطیلات تموم شد. همه بچه ها پیک نوروزی خودشون رو تکمیل کردند و تحویل خانوم معلمشون دادند. البته این کار واسه شاگرد جدیدهاست. اما واسه هم سن و سالهای من و تو که مال عهد عتیق هستیم یه جور دیگه بود. برای ماها علاوه بر صدها صفحه مشق نویسی اولین چیزی که ازمون خواسته می شد این بود که یه انشای مفصل با این موضوع بنویسیم:

«تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید؟» بچه ها هم که از خدا خواسته با چه آب و تابی قضیه رو کش می دادند و لحظه شماری می کردند تا در اولین جلسه فرصت خوندن انشاشون رو داشته باشند.

اما من و تو برای بار دوم هست که دست خالی سر کلاس هستیم و در این درس داریم نمره تک می گیریم و رفوزه می شیم. برای من و تویی که انتظار میرفت و قرار بر این بود با معدل بیست زبانزد عام و خاص بشیم واقعاْ یه افتضاح بزرگ هست که توی این درس ساده صفر میشیم. حالا درسهای دیگه به کنار.

اگه اینجور ادامه داشته باشه فکر میکنم تا چند سال دیگه حتی از نگاه کردن به کارنامه خودمون هم شرم مون بشه.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 8:40 قبل از ظهر |

یه ضرب المثل چینی میگه:

« آدم باید به دیگران یه فرصت دوباره بده نه سه باره»

من توی یکی از کامنتهای قبلی به خودم تا یازدم فروردین ۸۸ فرصت داده بودم تا فراموشت کنم ولی حالا می بینم که میشه یه فرصت دوباره به خودم بدم.

پس از آنجایی که زدن زیر قول خودم جزو تصویرهایی هست که از من در ذهن تو نقش بسته (البته در مورد تو فقط یک مورد بود و اونهم قرار و مدارمون راجع به مهاجرت به آلمان) پس اینبار هم برای بار دوم در مورد تو زیر قول خودم می زنم و این مهلت فراموشی تورو تا مورخه ۱۱/۱/۹۹ تمدید می کنم. به اندازه کافی هم واسه این تصمیمم صبر و اراده جمع آوری کرده ام.

پس روز از نو و روزی از نو

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |

امروز دهم فروردین هست. سالروز تولد تو. 

پس:

«تولدت مبارک»

یه جمله ساده مختصر و مفید. بی هیچ غل و غشی. جمله ای که هرکسی میتونه بی هیچ چشمداشتی به هر رهگذری که تعلق خاطری هم بهش نداره هدیه بده و از کنارش بگذره و یا اینکه بایسته و با تمام وجود شادی و احساسش رو باهاش تقسیم کنه.

با اینکه امروز هم با تمام ملالت ها به پایان رسید و فرصت نداد تا در مورد گذشت سرسام آور لحظات تاملی بکنم. اما حالا که شب دهم هم به پایان رسید و امروز هم به آلبوم خاطراتم اضافه شد اما هنوز یه چیزی واسم عجیبه. چرا هر سال واسه مون دریغ از پارسال میشه. بیا باهم یه مروری بر خاطرات روز تولدهای تو بکنیم:

سال اول (۸۵): یه جشن معمولی توی خونه مون و کلی شادی و سرور و بهمراه کلی تبریک اطرافیان و یه کادوی گرنبند طلا واسه تو (که اولین خرید گرون قیمت توی زندگی من بود) البته اون موقع تو در مقام همسر من به یه دنیا می ارزیدی و من تلاش داشتم توی اون مهمونی اینو به همه ثابت کنم..

سال دوم(۸۶): یه جشن مختصر و کاملا مخفیانه کنار رودخونه بهمراه یه آتیش بازی کوچیک و در ادامه یه گشت و گذار مختصر یکساعته توی کوچه پس کوچه های تاریک بهمراه کلی گریه و خنده و توی دلامون هراس از آینده شومی که سایه های اون که توی چشامون موج می زد و شروع اون از فردای همون روز بود. مهمتر اینکه فرصت کادو دادن هم نشد.

سال سوم(۸۷): ادامه قطع رابطه کامل و اجباری. شبگردی تنها و بی هدف با چشمهای خیس توی کوچه هایی که در و دیوارش یادآور خاطرات سال قبل بود. قبول تماس تلفنی از طریق یه دوست نزدیک تا پیام تبریک منو بهت ابلاغ کنه و دریافت این جواب که همه چیز واست تموم شده و من دیگه برات وجود خارجی ندارم. بقول معروف بودن و نبودن من واست یکی شده بود.

امسال(۸۸):دوباره تکرار لحظات سال قبل با این فرق که خودم راس ساعت ۱۰ شب تماس گرفتم ولی پاسخگوی اونور خط تو نبودی. معلوم بود که منتظر من نبودی. ولی بهرحال همین تماس هم می تونست برات پیام تبریک من باشه. بهمین خاطر به یه کامنت قناعت کردم.

بهرحال اگه عمری باقی بود واسه سالهای بعد یه راهی واسه پیام تبریک تولدت پیدا می کنم و اگر هم عمری باقی نبود و به در.... واصل شدم شاید بتونم در قالب یه کابوس شبانه به خوابت بیام.

بهرحال تا اون روز یه فرصت سیصدوشصت و پنج روزه دارم.

راستی تا یادم نرفته یادآور بشم که هنوز توی این مدت چهارساله یکبار هم روز تولد منو بهم تبریک نگفتی. چه زمانی که با هم بودیم و چه الان که اقدام به کوچکترین کاری هم در این رابطه جرات زیادی می خواد.

مطمئن باش اینو بحساب بی معرفتی تو نمیذارم شاید از نظر خیلی ها این کار کمتر از خیانت نباشه.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |

شاید دارم اشتباه می کنم.

فکر می کنم داری تلاش می کنی و یا مجبور شدی که تنها رابطه موجود که بر روی کاغذی ثبت شده و کماکان بینمون هست رو کم رنگ کنی کنی و یا پاکش کنی. و شاید یه روزی موفق به این کار بشی و شاید هم نتونی و ادامه داشته باشه. اما بدون که کپی این پیمان که بر لوح ذهنم و تک تک سلولهای بدنم حک شده نه تنها پاک شدنی نیست بلکه هر روز داره تقویتش میشه.

 این خبر بدی می تونه باشه. ولی یادت باشه وفای به قرارداد (از هرنوعی که باشه) اولین نشانه صداقت هست. امیدوارم اون صداقتی که نقل دهنت بود و برات مهمتر از همه چیز،هنوز پابرجا باشه.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |